یادداشت های آن شب ی پارک ساعی
سه اپیزود دارد که این یکی را بخوانید فعلن تا بعد
برای منیره پرورش - روجا و کاوه و آماج چمنکار - روشنک و آقا مهدی رستگار -
۱
در احوالات سه دیوانه - من منیر روجا-
دوست بودی که برصورت ام برفی متلاشی کردی که می بارید آن شب
یادم نمی رود حتا آن سه دیوانه که ما بودیم با آن چهار عاقل دیگر
از نصفه شبی سرد چون سیبری برفی چون اورست قندیلی چون قطب
حتا از آن آدم برفی که وقتی برمی گشتیم مثله بود و متلاشی
و آن روبان صورتی که به گردن داشت
و هنوز در من دارد ناله می کند آن روبان ما سه دیوانه چه می خواستیم ؟
که می دویدیم در سیاه و سپید می پاشاندیم به هوا و به هم آن سردی ِمتلاشی را
در پارک بودیم و پالتو برف و حرف در سرما
اما همان لحظه همان جا
آن عابر برهنه ی العطش که در ظهری گرم کویری سوزان را می رفت
و داغ آب داغ آب را با خودش می برد من بودم
وتهران هیچ شبی حتا شبی که من یادم نمی رود هرگز این طور قشنگ نبود
پارک پارک است اما دیوانه پاک
و این فرق عظیم را ما داریم و ندارند دیگران
مثلن من با غاز با طوطی و با هرپرنده ی دیگری
به لحن خودش حرف می زنم به دقت به لهجه ی خودش حتا
و می توانم به خانه ی تو خرگوش را بیاورم و موش را ببرم که وقتی می روم هستم
یعنی بزرگی ِ توست که من شیر می آیم و خرگوش را می آورم و بعد از تو موش برمی گردم
این موش برگشتگی ِ این روزهاست که نمی توانم عاشقی کنم دیگر و تو دیوانه می فهمی مرا منیر
دیوانه می بینی مرا روجا
حتا گذاشتم خاطره شود در برف که خوابیدی
و ناگهان من سپیدی متلاشی را به صورت ات پاشیدم
و آن مجسمه ی سپید آن زیبایی را روجا برفی صدا زدم که نیمی ش از تو می آمد و نیمی ش در طبیعت ماند تا آب شد امروز
و این آب شدگی داغ ِ این آب شدگی داغدارم می کند
حالا از من صدای گریه می آید صدای داغ را نمی توانی بشنوی اما از من صدای داغ شده تر می آید
و باید که بیاید اگر نیاید چه چیز را فرو بخورم بعداً باید بیاید که فرو بخورم
پس بیاید که خاطره شود
اما این آمدن ثابت نمی کند این را
که عکس های ِ تو خاطره ترند حتا
که عکس های تو خاطره ترند حتا اما از من صدای داغ شده می آید
و این چیزی را ثابت نمی کند حتا
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 توسط پویا عزیزی
| لينك ثابت |