تبليغاتX
رژي روي لب هاي جهان

chevili

پویا عزیزی

chevili

http://chevili.blogfa.com

رژي روي لب هاي جهان

رژي روي لب هاي جهان

رژي روي لب هاي جهان

پویا عزیزی
آثار منتشر شده : 1-علامت بوسه می بارد (مجموعه ی شعر ) 1383 - نشر ارویج -تهران
2-تُهی (مجموعه ی شعر) نشر الکترونیک امضا 1387 در شعر و شاعری و نقد

رژي روي لب هاي جهان

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!    دوست و هموطن گرامی به سایت خودتان خوش آمدید ، امیدوارم لحظات خوبی را در این سایت سپری کنید، هرگونه پیشنهاد و انتقاد خودتان را در رابطه با مطالب سایت بیان کنید و ما را در بهتر مدیریت کردن سایت یاری کنید  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو مطالب
ایمیل مدیر
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " رژي روي لب هاي جهان " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
شکل گیری فرهنگ سلطه ستیز؛ پروین اردلان
احضار عزت‌الله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پوراحمد به ‌دادسرا‌ی جنایی
هشدار دادستان کشور به دانشجویان علیه ‘جریان آفرینی سیاسی’
شعر تازه از فرزانه قوامی
شعر تازه از منیره پرورش
شعر دهه ی هفتاد ادامه دارد
تهی در پیاده رو
گرد غربت بر نام چهره ماندگار شعر فارسي‌
گرد غربت بر نام چهره ماندگار شعر فارسي‌
به چالش کشیدن ِ وانموده ها و وانمایی - بودریار در ماتریکس
از " دست تاریک و دست روشن" گلشیری تا "زخم شمشیر" بورخس
از " دست تاریک و دست روشن" گلشیری تا "زخم شمشیر" بورخس
کم‌انگيزگى براى انتشار تازه، ناشران را دربرمى‌گيرد
خارهای تازه‌ی مرگ خارا
زبان فارسی انسانی نیست
متن کامل بیانیه جایزه شعر نیما
آزادی ۹ فعال زن به قید ضمانت
قصه ناشري به نام "حاجي زاده"در قصه بايا!
شب محمد حقوقی برگزار شد
سنگ قبر جلال آل احمد بازسازی می‌شود
تاخیر در برخی تعهدات و تعلیق در پرداخت جوایز جشنواره صلح و دوست
کاریکاتوری برای انفجار های شیراز
نامه سرگشاده اسماعیل خویی به عبدالکریم سروش
چند شعر از منیر سادات حسینی
سایت ادبی امضا به روز شد
شعر تازه از فریبا شادکهن
شعر تازه از منیره پرورش
شعر تازه از مهرنوش قربانعلی
شعر تازه از نرگس الیکایی
شعر تازه بهاره رضایی
شعر تازه از روجا چمنکار
چند شعر تازه از فرامرز سه دهی
شعر تازه فرزانه قوامی
شعر تازه پویا عزیزی
سناریو نویسان تخریب
فستیوال جهانی شعر صلح
فیلترشکن تازه
درباره ی شعر "از فکر تا فکر" از: علی- بابا چاهی
شعر تازه از آزاده نیکویی
چند شعر از الهام ملک پور(بازتاب بدون سانسور شعر های کتاب)
شعر تازه از روجا چمنکار
شعر تازه از شیما کلباسی
شعر تازه از پویا عزیزی
شعر تازه از مهدی جعفری
مرا بشاعران ای شاعراننده !
شعر های فیلیپ لارکین در وازنا
عمران صلاحی در گذشت !
شعر زیبا از منیر سادات حسینی را بخوانید
اعلام برنده ي جايزه ي شعر ماه مگ
سياست در آثار افلاطون - رسول عبدالمحمدي
کلیک کن دات کام
آرشیو تماس با ما


در ِ تاکسی های نارنجی را نمی شود محکم به هم کوبید

برای شروع بحث درباره ی مجموعه شعر " به وقت البرز" سروده ی مهرنوش قربانعلی راه های بسیاری به نظرم رسید ولی به تر این را دیدم که از بررسی کلی ودسته بندی آثار شاعرانه در یک چشم انداز ِ باز استفاده کنم . گرچه من سعی و تلاشی بسیار را برای افزودن ظرفیت و گسترش امکانات شعر و شاعری را مهم ترین مولفه و در واقع نقطه ی استراتژیک این مجموعه می دانم .

...

از منظر فمینیستی نیز تحشیه بر دیوار خانگی متنی کنشگر است اما  به  وقت البرز ضمن استفاده از واژگانی استعاری همچون چین دامن و مولفه های زنانه ی دیگر بیشتر مایه ی پدرسالارانه دارد . زیرا متن ظاهری که با گفتمان ها وساختارهای اجتماعی مسلط در ارتباط است ، می تواند مستقیماً  به فرهنگ پدرسالاری مربوط باشد . حرکت  به  سوی ساختارهای اجتماعی و تاریخی مسلط در تمام دوران ها  به  حذف مولف زن از اثر و تولید ادبیات پدرسالار می گردد که در ان امر فمینیستی و مولف زن از ابتدا حذف شده اند و اتفاقاً چون به   جنس مسلط مردانه سخن می گویند و نمی شود در برخورد با متن به  سادگی به جنسیت واقعی سوژه پی برد ، در نتیجه چنین متنی خود  به خود منکر وجود سوژه ی جنسی می گرددو از این راه به  حذف ِ خود می پردازد اتفاقی که عکس آن در تحشیه بر دیوار خانگی اتفاق می افتد . تمام این کلی گویی ها و جزء نگریهای سختگیرانه از قوت شعر ِ  به  وقت البرز و التذاذ حاصل از خوانش آن نکاسته و همچنان این شعر   را به  عنوان شعری موفق زبانی تثبیت می کند . تجربه ای که نه تنها با افزایش ظرفیت زبان در شعر بلکه با گسترش معنایی در فرهنگ مردم ِ مخاطب اش همزبانی های قابل تاملی دارد .

پویا عزیزی پنجشنبه سی ام مهر 1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

سيمان دگماتيسم منعطف نمي شود ؟(پاسخ به شهرنوش پارسي پور)

اتفاقاً اگر كم تر سرسري مي نگريستيد و سليقه ي هنري تان با اين نوع كمي انعطاف نشان مي داد و سيمان دگماتيسم كمي منعطف تر بود به راحتي در مي يافتيد كه ضعف اين نوع شعر ها كه آن موقع مي سروديم نه در غافلگيري مخاطب كه اتفاقاً نقطه ي قوت شان است و نه در نداشتن پيام بل كه ميان موازنه ي قدرت فرم و محتواست . ضعف اين شعر ها از جايي كه شما وارد شده ايد و باز هم از ديد من مي توانست توجه بيش از حد به فرم و بيان متفاوت و انگيزه ي نو گرايي افراطي باشد نه در نداشتن پيام ! اي كاش كمي با دقت تر عمل كرده بوديد ومن مجبور نبودم كه بگويم كه شما منتقد خوبي نيستيد .

پویا عزیزی شنبه سوم مرداد 1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

مثل فيلسوفي افسرده
بهاره رضايي

اگرچه شاعر در مجموعه ي تهي بر معماري زبان و واكاوي عناصر دروني نوشتارش اصرار مي كند اما حضور عاطفي واژه هايش از شعر زبان - مدار او شعري ملموس ، كنش مند و وفادار به شاعرانگي كلامي ساخته است به نظر مي رسد كه مخاطباني هم كه از خواندن شعر زبان - مدار به هر طريقي روي گردانند در مواجهه با متن شعر هاي تهي با شاعري عاطفي و درون نگر مواجه مي شوند و در اين مواجهه چاره اي جز پذيرش زبان - مداري ِشاعرانه در اين مجموعه ندارند

پویا عزیزی دوشنبه دهم فروردین 1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

تطبیق ساختار پوپولیسم با رفتار ادیبان و توهم شاملو شدن

باید طوری آغاز کرد که نسیم ِ قرارگیری ِ واژگان به پهلوی هم ، دست در دست ، طوفانی  که از هم آغوشی جمله های تازه فارغ می شود را سازنده باشد و این سازندگی طوفان دستکار توست که در واکاوی ِ جراحانه ی ِ بزرگی ، تردستانه برسی به توده های سرطانی و با مهارت بسیار دست اندرکار بیرون کشیدن شان باشی که سرایتی عجیب و غریب دارند و پنهانی ، چنان که تا به خود آمده باشند قُل انالله و اناالیه راجعون ! پس سازنده ی طوفان باش ای یابنده ی بادکاران ِ در خفا!

در این خمودگی و رخوت این سال های اخیر همین طور ولنگ و واز به خوش خوشان ِ مستی ِ از باده ی ِ رنگ پریده ی ِ ترس محتسب خورده گرچه بوده ایم ولی سرخوشیم که هش یاری مان همیشه آن قدر بوده که عقل این مهدورالدم که شاعران را به فلاکت ِ خواست های ِ ناچیز ِ دیده شدن و طمع  به جای گاه ِ بلند ِ شاملو بودن یا شبحی از این توهمات قوی رهنمون می سازد به گلرنگی رخساری جامی به باد فراموشی بدهیم .

پویا عزیزی چهارشنبه بیستم آذر 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

پست مدرن به عنوان یک نظریه؟!

پست مدرن به عنوان یک نظریه؟!*

در پاسخ به نوشتاری به همین نام در گوهران شماره 11 و12

" دیگران ، همه ی دیگران در برابر منزله ی نزول از طبقه خود و ورود به طبقه ی اجتماعی پایین تر ، که ممکن بود مانند سنگی به گردن شان بیاویزد و آنان را یکسره به اعماق بکشاند ، واپس می زنند . عذرهایی هم دارند : هنوز خیلی زود بوده است ، هیچ پیوند واقعی میان ایشان و پرولتاریا وجود نداشته است ، این طبقه ی ستم دیده نمی توانسته است ایشان را خود جذب کند و احتیاجی را که به وجود ایشان داشته است نمی شناخته است . پس تصمیم ایشان برای دفاع از آن طبقه، عملی انتزاعی و خیالی می شده است ، صمیمیت و صداقت باطنی ایشان هر اندازه ای بوده باشد اگر می خواستند بر شوربختی های ان طبقه بذل توجه بکنند آن ها را با عقل و استدلال خود می سنجیده اند ولی با دل و جان خود احساس نمی کرده اند . این نویسندگان که از طبقه ی اصلی خود سقوط کرده اند و خاطره ی نعم و رفاهی را که می باید بر خود حرام کرده باشند ، در معرض این خطرند که در حاشیه ی پرولتاریای واقعی نوعی پرولتاریای فکلی تشکیل دهند که در نظر کارگران مظنون و در نظز بورژوایان مطرود باشد و خواست هایش نه از بخشندگی که از قهر و غیظ بزاید و سرانجام هم به بورژوا پشت کند و کارگر 1

 

پویا عزیزی یکشنبه بیستم مرداد 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

و ما دست های مان را بریدیم...

و ما دست هایمان را بریدیم و به سوی نخل ها انداختیم

خرمای فراوان ریخت

اما دستی برای جمع کردن شان نمانده بود(کارو)

پس از نگارش مطلبی که در پست قبل آمد خیلی ها واکنش های متفاوتی نشان دادند و سعی کردند در محافل خصوصی خیلی چیزها را نگه دارند و گلایه ها شروع شد . بله امروز روز گلایه هاست . من هم گلایه دارم و می بینید . پس هر دو با هم در موضع گلایه ایم . من می آیم از موضع خصوصی ام . آرش نصرت اللهی عزیز هم زیر همان مطلب کامنتی گذاشت که پاسخش در قبال نامه ای می آید :

راست اش را بخواهی آرش جان تو در مورد دوست استارایی ات صحبت کردی که من هم احترام می گذارم هم به او و هم به تو و توهینی نکرده ام در کل ، اما خودت می دانی که روشنفکری اگر در مرام من یا تو و یا هر کس دیگری باشد نباید به دام رفتارهای عوام مدارانه به هر شکل ممکن بیفتد که خاصیت پوپولیست ها ست ودر پاسخ به گفته هات راجع به گلسرخی هم باید بگویم  این پوپولیسم است که روشنفکری را به چاهی می اندازد که گلسرخی را انداخت و اساساً چپ آن دوره را انداخت و من شدیداً بر این موضع ضد پوپولیستی پای می فشارم و هرکس که این نوع رفتار را داشته باشد احتمالاً از این به بعد از نقد من دور نخواهد بود که شاید هم دندانه های تیزی داشته باشد چرخ دنده هاش ، گلسرخی اگر مانده بود هم سال شصت به استناد اندیشه ی همان ها که از آن ها سخن گفت اعدام می شد.. اما از این ها گذشته نمی خواهم کسی را دوست بدارم که رفقایم برایم از دوستانم مهم ترند.سخت کوش باش و ادبیات ات را پاسداری کن آرش جان . گلسرخی رفت ، تو و من هم می رویم و فقط زمانی می توانیم به رفتارهای نمادین پوپولیست مابانه دست بزنیم که احتمالاً موضع مان را از دست داده باشیم و در حال احتضار سعی کنیم که باشیم و برای بودن مان دست و پا بزنیم و همین است که از موضع روشن مان باید بیاییم پایین و مثل گلسرخی عوامانه آن حرف ها را بزنیم که شاید ماندگاری حاصل کرده باشیم . این ها همه را آرش جان احتمالا ً خودت به تر از من می دانی و می دانی که من با همان آستارایی که گفتی با توجه به اخلاقی که از من می شناسی مشکلی ندارم ولی رفتارهاش را نمی پسندم این نوع رفتار نوع رفتار درستی در مواجهه با حکومتی که سانسور و تهدید و قتل های زنجیره ای را برای خودش کارنامه ای درخشانی کرده است نه تنها به زعم من به زعم خیلی های دیگر هم درست نیست . همین است بهای خون مختاری؟

 بقیه در ادامه ی مطلب...

پویا عزیزی یکشنبه ششم مرداد 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

پاسخی به مساله‌سازهای شعر امروز ایران

محمد آزرم از منتقدان آگاه این روزهاست که در حین وب گردی در وبلاگ شخصی ایشان به مقاله ی زیبایی برخوردم و توجه ام را جلب کرد ، همین که موضوع بحث مساله ای ست که این روزها گریبان خیلی را گرفته وبه  بی راهه می کشاندشان باعث شد تا این مطلب به عنوان حرکتی استراتژیک در این وب قرار گیرد .


پاسخی به مساله‌سازهای شعر امروز ایران

محمد آزرم

 

 

«دگا» نقاش مشهور، بارها خاطره‌ای جالب و معنادار از «مالارمه» برایم نقل می‌کرد: «دگا» اتفاقی شعرهایی می‌نویسد و از آن‌جا که با مشکلی مواجه می‌شود، همه را دور می‌ریزد. سپس به «مالارمه» می‌گوید: «هنر تو حرفه‌ای جهنمی است، من ذهنم پر از اندیشه است ولی نمی‌توانم به آنچه می‌خواهم، شکل دهم.» و پاسخ «مالارمه» این است: «دگای عزیز! شعر را با اندیشه‌ها نمی‌نویسند، با کلمه‌ها می‌نویسند.»

 

«پل والری» شاعر و نظریه‌پرداز نام‌آور فرانسوی، این خاطره را در مقاله مشهور «شعر و اندیشه انتزاعی» ذکر می‌‌کند. مقاله‌ای که با تامل در آن، پاسخ بسیاری از مسائل شعر را می‌توان یافت و با در نظر گرفتن شرایط امروز برای بسیاری از مساله‌سازهای شعر، پاسخی منطقی پیشنهاد کرد.

«والری» با بیان این خاطره، حق را به «مالارمه» می‌دهد، هرچند یادآور می‌شود که منظور «دگا» از اندیشه، کلمه‌ها و ایماژهایی بودند که ذهن او را پر کرده بودند اما با عبارت‌ها و کلمه‌های درونی‌ای که «دگا» اندیشه‌شان می‌نامید و با ایماژهای پر رمز و رازی که در سر داشت، شعری سروده نمی‌شود. «والری» معتقد به فرایندی بینابینی و تبدیلی است که از عبارت‌ها و ایماژها، شعر می‌سازد:

پویا عزیزی شنبه هشتم تیر 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

بگرد ! در جست و جوی ان مرمی ِ گم شده

بگرد ! در جست و جوی ان مرمی ِ گم شده


هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که او اول شروع می کند یا من ! شعر را می گویم . یعنی هروقت شروع می شد ، به هرحال ادامه پیدا می کرد و تمام می شد . بازهم به این فکر نکرده بودم که من تمام اش می کنم یا خودش خودش را تمام می کند یعنی به اتمام می رساند . بعد تر که فکر کرده بودم دیدم نمی شود میان "من" به هنگام سرو دن " او" و " او" به هنگام سرایش " من "تمایزی گذاشت. شاید این میان از اصل هردو یکی می شدیم در حال سرودن هم و بعد هم جدا می افتادیم نفس نفس زنان از هم و برای همیشه هم حتا تا شاید دوباره این "من" با یک من ِ دیگر در شعر ِ بعدی سوژه شود . شاید او خودش سراغ ِ من می آمد و من ادامه می دادم و شاید من می رفتم سراغ ِ او و او ادامه ام می داد با این حال هنوز هم فکر می کنم و چیزی که خاص باشد دستگیرم نمی شود . بعد تر فکر کردم شاید من و او دست به دوئلی می زنیم گاه گاه و تا این شمارش تمام می شود یعنی تا بیاید تمام شود یا من او را تمام کرده ام یا او تمام کرده است من را و همیشه آن لحظه ی شلیک عقب افتاده بود انگار قرار نبود شلیک شود چیزی ، وضعیت بود و در وضیت قرار گرفته ما .

پویا عزیزی شنبه یکم تیر 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

کی جهانی می شویم پس؟!

 
مهرداد فلاح

می گویند شعر ما جهانی نشده است و این را جوری می گویند که انگار از این ماجرا خوش حالند. دنباله ی حرف شان از این هم قشنگ تر است. می گویند دلیل جهانی نشدن شعر ما ،  کپی برداری شاعران ایرانی ، از روی دست شاعران و نظریه پردازان غربی است!می گویند چون شعر ما نسخه بدل شعر غربی است،ترجمه که می شود ، جذبه ای برای آن ها ندارد و به همین علت،می روند سر وقت شاعران کلاسیک ما و مولوی خوانی می کنند ...

پویا عزیزی دوشنبه هشتم مرداد 1386  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

نبش ِ قبری که مرده ندارد . نداشت ! یا حکایت سنگی بر گوری !

نبش ِ قبری که مرده ندارد . نداشت !

یا حکایت سنگی بر گوری

      پویا عزیزی

قبل از این که اقدام به هرکند و کاوی کنم ، بیش تر سعی می کنم نقش خودم را در این متن ایفا کنم که آن هم در حد و اندازه های یک نبش کننده ی قبر است . قبری که معلوم ام نیست هنوز مرده ای توی خودش دارد  یا نه ؟! و اگر درون خودش به غیر از خلاء چیز دیگری دارد و آن چیز دیگر زنده به گوری اگر نیست پس مرده ای ست . بیش تر سعی بر همین دارم که برسم به آن موجودیت درونی ، اگر باشد و این بودن اش را که دریافتم سعی بر مرده یا زنده یافتن اش دارم ، چه که اگر مرده باشد نه قصد گریه کردن و زاری بر مزارش را دارم و یا اگر بودن اش نابود است ، آنی نیستم (نباشم)که بر قبر بی مرده گریه سر داده باشم و تازه مثل خیلی نقش های دیگران مرده شور این و آن و سرمزاری خور این آن نباشم . باری تمام این شیون و زاری و کند و کاو مربوط است به آن چه پساغزل نامند

پویا عزیزی دوشنبه یازدهم تیر 1386  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

درباره ی مهرداد فلاح (پاسخ به علی مسعودی)

 دوستان عزیز چندی پیش مطلبی از دوست عزیزم علی مسعود نیا در وبلاگ اش دیدم به نام خودکشی یا خودکشی در شعر مهرداد فلاح و بر این قرار نهادیم که من هم چیزی بنویسم که حاصل اش شد آن چه در زیر می آید . مطلب علی را در لینک زیر و نامه ی من را در همین پایین یادداشت بخوانید .

http://hezartou-2.blogfa.com/

جناب علی خان مسعودی نیای عزیز!
گاهی نبود زمان یا کمبودش در این زمانه ی بی دادگر کاری می کند با من که قضیه می شود خرمای بر نخیل و نتوانستن ما می شود حکایت آن دست ما کوتاه . باری چون به راحتی شما دوست عزیز نمی توانم نقد بنویسم و نقد نوشتن های من هم مانند شما معیار و اصل خاص خودش را دارد که بر همان مبنا نمی توانم ساده و صریح بنویسم و گاهی اصلن در رابطه ای نمی توانم نوشتن ، به همین خاطر سعی می کنم با این نامه نگاری ها حرف هایم را ساده و صریح بر مبحثی که پیش کشیده ای کمابیش گفته باشم . خود کشی یا خودکِشی مساله ای ست که برای رفع و رجوع برخی ابهامات اش ایراد مسایلی را بی ثمر نمی دانم .
قایل بودن شما در نوع قراردادی از پیش تبیین شده تان به نام های مقرر تصویر درونی و تصویر بیرونی و توضیح آن که در مقاله ی تان رفته است کمی انگار ابهام دارد برای من و شاید برای مخاطبی یا مخاطبانی همسان که به تعریف ها و اصولن درستی اصطلاحات استفاده شده در رخداد ها بیش تر حساسیت دارند و گاهی با شنیدن برخی تعاریف یا اصطلاح مبهم مغزشان کهیر می رند . مثلن فکر می کنم که شما تصویر بیرونی را به ما به ازای ابژکتیو و تصویر درونی را به ما به ازای سوبژکتیو می گیرید و این قرار داد را برای بنای مبحث تان رسمی می پندارید . تلاش حقیر در این زمینه که شما تصویر بیرونی را بیرون از چه چیز پنداشته اید و تصویر درونی را درون چه چیز ؟به جایی نرسید . تنصویر بیرونی را آیا به ما به ازای ارجاع به خارج از ساختمان متن می گیرید و تصویر درونی را به ازای درون ساختی بودن اش ؟ یا این که مثلن بیرونی را به عنوان تصویر مادی موجود در جهان می پندارید و درونی را تصویر درونی موجود در ذهن ؟
من در بین این دوتا نتوانستم نوعی تمایز در تعریف تان قایل شوم و به همین خاطر با این بخش مبحث شما کمی مشکل پیدا کردم . مثلن من در دید خودم در این نوع ، پیش نهاد دیگری را به دوستان ارایه می دهم معمولن که آن را بر اساس تصاویر در اصطلاح سوبژکتیو-ابژکتیو ،ابژکتیو- سوبژکتیو می پندارم . اگر آبژه را به ما به ازای جدیدش در ادبیات دوران پست مدرن و فلسفه بپنداریم و این مساله را تعمیم دهیم به شعر آن موقع ابژه می شود زبان و دیگر چیزی به عنوان عینیت معنا نمی دهد و این تمامن درونی ست و همین طور تصویر عینی هم اگر موجود باشد ارجاع بیرونی - بیرون از زبان - و چیزی به عنوان تصویر مجازی اسان موجودیتی نخواهند داشت یعنی موجودیت شان بنابر چه چیزی ست ؟  دید شما در این رابطه دیدی مبتنی بر کثرت و وحدت افلاطونی در ابتدای فلسفه است که دیگر این روزها در مبحث پست مدرنیته و حتا مدرنیته خیلی می شود این جا به جایی ها را پی گیری کرد و تعویض موقعیت ها را. دیگر این مساله را درست نمی دانم که مثلن جهان را وحدتی بپنداریم و تصاویر جهانی را کثرتی که همه از یک ماده ی واحد پدید آمده اند . دید فلسفی امروز در تمام این موارد مساله ی کثرت هاست و مساله ی تکثر خیل واقعیت ها ، اما از این که بگذرم قبول می کنم که فلاح فیزیک متن را دچار چالش می کند و اصلن مگر فیزیک متن هنجار پذیر است که فلاح هنجار به هم ریخته است . مثلن هوشنگ ایرانی ، یداله رویایی ، تندرکیا ، طاهره صفارزاده در طنین در دلتا و اسماعیل شاهرودی و براهنی و گروهی از شاعران شعر دیگر و پس از تمام آن ها همزمانان خود فلاح کم این کار را کرده اند و ایا این ها نمی توانند هنجار خودشان را داشته باشند و سوال دیگر این که آیا در برخورد با متنی از ژانری متفاوت نباید با نوع گفتمان همان ژانر و مولفه هایش با آن برخورد کرد و اصولن برخورد با مولفه های ژانر دیگر چه قدر می تواند این میان راه گشا باشد جز همان پنبه زنی ؟!
بعد سوم را فلاح به شعر نمی افزاید بل که دید فلسفی فلاح نسبت به جهان است که آن را در خودش دارد ابژه ای به نام زبان ، چیزی بیرونی به نام جهان مادی ، و ذهن ( ذهن چندپاره ) که موجودیت شان و تمامیت شان ثابت شده است . با ابژه شدن زبان چیزی به عنوان نوشتار ، مرکزیت تمام است و مرکز گریزی این جاست که اتفاق می افتد یعنی شعر از مرکزیت جهان مادی خارج می شود . این جا چیزی به عنوان گفتار که ابزار است اساسن درون شعر اگر بخواهد ایجاد فرم کند و در کنار مسایل دیگر ادای نقش نکند و بخواهد عمده نقش باشد و سعی در تمام کننده گی داشته باشد هیچ جایی نخواهد داشت . شعر ، نوشتار تمام و کمال است که من نیز این جا از آن خط قرمز ها انگار گذشتم با این حرف ، نمی دانم که این تبیین مشی های محافظه کارانه اساس و منشاء اش کجاست ؟البته می دانم از کجا به هم ریخته است . از مقاله ای با عنوان چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم ؟!... مقاله ای در انتهای ذهنیت اواخر دوره ی مدرن و متاسفم که در ایران کم تر کسی به آن دقت کرده و یا مبحث اش را دقیقن فهمیده است . منظورم همان تعویض موقعیت ابژه است .
با اجازه ی شما ترسی ندارم از این که سوادم نم کشیده باشد و گویا به زعم شما هم نسلان من و شما این گونه اند یا طبله کرده باشد چون در این زمینه ی تقطیع که فرمودید حداقل 300 صفحه بررسی از نیما تا امروز را دو سال پیش تمام کردم که بخشی از آن منتشر شد و البته از فلاح سخن گفته بودم در این لینک : مقاله به نام ژیش نهاد تقصیع تازه
در آن مقاله حرکت هنر و به خصوص شعر را به سمت منتهای هنر های نمایشی با اشاره هایی توضیح دادم که بسیط در ان مقاله که متشر نشده هنوز آمده است که در جای گاه خودش قابل عرضه است و در این مقال کوتاه جای عرضه ندارد . 
فلاح به درستی سعی می کند که رفتاری مدرن با ذهنیت دگم مخاطب اش انجام دهد یعنی با تمام ساختارهای از پیش باور شده ی مخاطب در می افتد و آن ها را به هم می ریزد تا با نوعی هنجار جدید وی را آشنا کند و مسلم است که مخاطب دگم و متعصب نمی پذیرد هنجار جدید را و با همان غش غش خنده که می گویید و همان نیش خند حقارت هایش را در مقابل این عظمت ویران گری پنهان می کند و سعی می کند این ویرانی را سرپوش بگذارد و اساسن طنزی به معنای ریشخند پنهان کردن حقارت هاست . 
 اما شگرد شعر فلاح در بیش تر شعر هایش از شکل ذهنی مر کز پذیر (تک مرکزی یا چند مرکزی)استفاده می کند و سعی دارد از این طریق ایجاد رخداد جدید را در مرکزیت ها به مرکز گریزی تازه ای برسد که این فرم شعر فلاح را می سازد . مجال نگارش بیش تر ندارم اما شعر فلاح را حتمن روزی بررسی خواهیم کرد . بماند چه قدر موفق است ؟ امید دارم که آن روز دیر نباشد

پویا عزیزی سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385  نظر بدهید!

یک پا دارد

در دوباره خوانى ى شعر (يک پا دارد) از آذر کيانى
پويا عزيزى

راه نمى رود
لى لى عرض خيابان را
هرچه برايش جاده ى تازه مى کشى
مى کشى
من چه بايد بکنم؟
اين دوپا ويک لنگه کفش؟

( من به قرينه ى لفظى حذف شده است.ص٤٨)

اين دو پا ويک لنگه کفش


گاه شعرى کوتاه ومنسجم اما درپى گيرى هاى خودش بلند ذهن را چنان به خود مشغول مى کند که حس مى کنى اگر ننويسى خود را از لذت جاودانه ى شناخت محروم ساخته اى.اين که گاه بهانه اى دست مى دهد تا آن چه را که در سر دارى به زبان و سپس به قلم دربياورى در اين دنياى بى دست آويز خودش حکايتى ست در حال وهواى غنيمتى اما ساختار تقابل يکى از پيش فرض هاى ساختارى (در زير زبان)ماقبل کلام است که خواسته يا نا خواسته بايد مورد قبول قرار گيرد ارائه ى گونه هايى دوگانه ومتضاد در کنار هم ودر يک ساختار واحد براى ارايى ى يک ساختار معنايى ديگر خواه نا خواه جريانى ست که در آن هر نظم دهنده سعى دارد از طريق تقابل معنايى تازه بيا فريند نظم دهنده مى کوشد تا از راه اين تقابل (ساختار تقابل ها) امورى که در حيطه هاى مختلف قابل تاويل پذيرى باشد را سامان دهد ما به دنبال پيدا کردن اين ساختار وپى گيرى آن روى اثر وعکس آن هستيم اما قصد فرا فکنى نداريم تا به معناى خاص برسيم پس اين گونه که پيداست روى کرد ما به اثر روى کردى ساختار گرايانه و ساختار شناسانه خواهد بود _ساختار تقابل از پيش تعيين شده براى الگو وشعر يک پا دارد به عنوان متن پياده شده روى الگو )اما ساختار تقابل به خودى خود حتا در جاى گاه زير زبان و الگوى خود داراى تناقض است هنگامى که نظم دهنده سطح زبان را براى اين الگو نظم مى دهد و ساختار را به حيطه ى عمل در مى آورد تا از اين راه معنا هايى تازه ارائه دهد آماده ى ورود به مرحله ى دوم مى شود ما در پى گيرى مرحله ى دوم که همان عمل کرد ساختار تقابل است يعنى جايى که ساختار تقابل رو به روى هم قرار مى گيرند به دنبال پيام يا معنايى براى خواندن نيستيم بل که به مکاشفاتى فکر مى کنيم که بايد روى دهد تا در جاى گاه خواننده تعبيرشان کنيم با رو به روى هم قرار گيرى زوجيت تقابل دچار نبردى بى پايان مى شود نبردى که در سطح زبان ميان فاکتور هاى متقابل صورت مى گيردپس ما که از زير زبان به سطح زبان رسيديم وشاهد نبرد تقابل بوديم مثلا" ميان را رفتن/ راه نرفتن // توانستن را رفتن با دوپا / لى لى کردن وبعد در آخر تقابل دو پا داشتن /داشتن يک لنگه کفش حال مى خواهيم دوباره گريزى به مرحله ى بعدى (فرازبان )يا عمق زبان بزنيم جاى گاه منتهاى آفرينش که جاى گاه بازى انتهاى تاويل هم هست تقابل ساختار زوجيت را از بين برده و وارد حيطه ى معنا مى شود تا اين جا جريانى را داريم که به يارى آن زوجيت از بين مى رود پس نبرد مرگ را به همراه دارد اما مرگ حداقل اش پايان نيست ولى نقطه ى انتهاست رسيدن به معنا خوب تا اين جا متن خوانده نشد پس ما ياد گرفتيم چگونه متن را بخوانيم حال که چنين شد: خواندن فعاليتى است شخصى و به تعداد خوانندگان يک متن خوانش هاى متفاوتى از آن متن وجود دارد کار منتقد روشن کردن شيوه ى خوانش اثر است حال خواننده آن چه از اثر مى خواهد برگيرد من اين سخن نوشتم چنان که غير ندانست تو آن چنان بخوان که تو دانى اما اگر تنها به ساختار بپر دازيم و در حيطه ى مکمل هاى آن و شکل دهنده هاى آن قرار نگيريم باز مى شود حکايت دو پا ويک لنگه کفش شعر با موتيف هاى کاملا" عينى جايگاهى در ذهنيت دارد که مولف با استفاده از آن فاکتورهاى نماد و استعاره که به تر است بگوييم استفاده از جاى گزين در روابط هم نشين و جانشينى زبان به ذهنيت عينى دست پيدا مى کند که ديگر نه آن چنان انتزاعى ست که قابل دسترس نباشد نه آن چنان عينى که نيازى به تفکر نداشته باشد در نگاه آخر اين که مولف کار خودش را انجام داده است اثر را به دست مخاطب سپرده اپست تا سرنوشت اثر در ذهنيت وتفکر مخاطب شکل گيرد و مهم هم همين است که مولف کار خودش را در حد کمال انجام دهد .

پویا عزیزی سه شنبه دوازدهم دی 1385  نظر بدهید!

گامی پر از نگین گم شده ی دریا

گامى پر از نگين گم شده ى دريا


نيم نگاهى به مجموعه ى دستى پر از بريده ى مهتاب سروده ى محمد بيابانى


پويا عزيزى


((جارى ست اضطراب / مى ترکم شب تاب / انسان: / چه ساده مى رود از دست / وقتى که درد لخته لخته مى تراشد از غرور و / آب مى شود احساس / مى بينى بر آسمان چگونه مى شکافد و / مى سوزد با آن مزار که نا پيداست / وقتى که از کنار زمين دور مى شد او / توفان : تمام سادگى ما را از ريشه مى شکست ... / آيا کبوترى که به قربان گاه / آن روز قطره قطره ى آزادى نوک مى زد آشکار / عمر شکسته ى من بود؟ / عمرى که در ميان پر شکستن و پرواز خاموش مى شود ؟ ))
بله ! در واقع آدمى اويى را که در مقابل اوست ، تا وقتى که آن او توجه اش به آدمى جلب نشده يا در واقع ، آدمى اين را حس نکرده است ، نمى فهمد . اما وقتى او متوجه آدم مى شود در حقيقت قضيه عکس اين مطلب است . يعنى او متوجه انسان باشد و انسان متوجه او ، هنگامه اى ست که هر دو به پريشانى کشيده مى شوند .

پویا عزیزی سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

نقدی بر کتاب شعر ِ سنگ های نه ماهه / روجا چمنکار

در پیش روی به سمت مخاطب نه ماهه !!!

نقدی بر کتاب شعر ِ سنگ های نه ماهه / روجا چمنکار

متن سخن رانی پویا عزیزی در جلسه ی نقد کتاب، دانشگاه علوم پزشکی تهران

pooya azizi / photo be reza torabi

 

ذهنیت های زنانه از میان تجربه های متفاوت که حاصل برخوردهای متفاوت جنس محورانه اند ، از میان ِ زمان ، سر برآورده و گاه لحن ها ، دایره های واژگانی ای متفاوت ، و گویش متفاوت مخصوص به خودی را به وجود آورده که حاصل آبستنی ِ زبان معیار در برابر برخورد و آمیزش ِ فرهنگی جنس محورانه است . اما این پدیده های جدید با وجود شان و اثبات آن ، ناسازگاری هایی را با ارزش های مردانه باعث نمی شوند. پدیده هایی از پای گاه ِ فرهنگی ای خاص اند ، که در پی ِ آمیزش خویش آن چه دارند، جز محتوای شخصی شده ی متشخّص در آثارشان نمی باشد ، که در سنگ های نه ماهه آبستنی مفهومی را به همراه نوعی دایره ی ِ واژگانی ِ بوم محور تداعی می کند .

پویا عزیزی چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

از شعر متفاوت تا شعر متفاوت

رفته بودم به ضید نهنگ

"از شعرِ« متفاوت » تا متفاوت بودن شعرها

در پاسخ به مقاله ی ِ "از شعرِ« متفاوت » تا شعرِ« متفاوط »" موخره ی ِکتاب [رفته بودم به صید نهنگ] علی باباچاهی/ نشر پاندا / بهار 1383

 

پویا عزیزی

 

pooya azizi 

 

    

 

الف :

      این روزها( که دیگر نه البته وشاید هم کم تر ) در محافل روشنفکری و مطبوعات کشورمان به بحث ظاهرا" داغ در گذشته ی ِ ، « پست مدرنیسم » پرداخته می شود و هر که از سر عقل و دانش و از سر ِ تعصب و رگ ِ گردن به موافقت و مخالف ات با آن می پردازد و بعضی ها هم البته پُزِ روشنفکری شان شده مقوله ی ِ پست مدرن که گاه و بی گاه فقط کلمه اش را بر زبان رانده بدون این که درک اش کنند . خوش حال ام که بالاخره برخی افراد هم پیدا می شوند که به دور از ابهام و ایهام گرایی های فلسفی و از سر دغدغه های هنری و ادبی سعی در ساده و روشن جلوه دادن و اجتناب ناپذیر بودن جریان دارند ، از جمله همین دوست و سرور ارجمند،جناب شاعر منتقد علی بابا چاهی عزیز که همیشه دغدغه های روز را داشته و سعی کرده از این راه بل که روشن گری هایی هم کرده باشد و از موخره ی ِ این کتاب به آن کتاب بعدی موقعیت جدیدی را مطرح کند که شاید توجه ها ها را جلب کرده باشد . با ارج زحمات اش موافقم و سپس می روم بر سر ِ نکته هایی که گمان دارم آقای باباچاهی از دیدی متفاوت به آن ها نگاه کرده است و شاید هم متفاوت تر !

       پست مدرنیته البته نه مقوله ای تنها درک کردنی ست ، بل که موقعیتی است اجتناب ناپذیر . یعنی پیش می آید . اتفاق است می افتد و بعد، چه درک اش کنی و چه نکنی آمده است و تبعات اش هم فراگیر است . چون موقعیت است و در موقعیت قرار گیری هم طبعا" طبعاتی دارد که بر همه ی جوانب ِجوامع تاثیر گذاری اش را به ثبوت رسانده و می شود مسیر تاثیر گذاری هایش را هم در تحقیق و تفحص پیدا و روشن کرد . البته موقعیت هم به طبع در شرایطی پیش می آید ، که همه چیز در راستای ِ رسیدن به او از قبل مهیا و اتفاق افتاده باشد . یعنی در شرایطی بروز می کند . حالا شرایط متفاوت تر ، موقعیت های مختلف تری را هم ایجاد می کنند .

        پست مدرنیته در بستر مدرنیسم ِانحلال یافته و یا درحال ِانحلال شکل می گیرد . به شرطی که تک قطبی بودن مسیر مدرن را که غالبا" شعاری ست شبیه ِ:«همه چیز برای مدرنیته و به سمت مدرن شدن » زیر سوال رفته باشد و استعمار گری مدرن یا هر استعمار گری دیگری را که تک قطبی باشد و معمولا" هست زیر سوال برده باشد. مدرنیته ای که در غرب سابقه ای بیش از سیصد چهارصد سالی که باباچاهی می گوید دارد و بر روی جوامع غربی اعمال تاثیر ، نفوذ و حاکمیت کرده است و خود روابط اش و تاثیرات اش در مقابله با قشر ِ انسانی ست که بستری را فراهم آورده ، تا پست مدرنیته بروز کند .

وقتی مدرنیته در انتهای خودش با موقعیتی روبه رو می شود که پایه های مدرنیسم را متزلزل می کند، به خودی خود قطبیت و محوریت اش را از دست داده و وارد بستر استحاله ای جدیدی می شود . بستری که آمادگی بروز موقعیت جدیدتری را می دهد. مدرنیته در سال های انتهایی اش با (postcoloniyalism) پسا استعمار گری برخورد کرده و استعمار و قدرت استعمار گری اش را از دست می دهد ، وقتی که حتا مرکزیت و محوریت ِ مدرن اروپا به سمت جلوه های متکثر گونه ای می رود که همه ی این ها را خود مدرنیته پدید آورده و دیگر آن واقعیت یکه از مدرنیسم را از بین برده و وارد مرحله ی تازه ای می کند . مدرنیته با پیش رفت هایی که کرده است ، گور خودش را توی خودش کنده است ! چرا که تک قطبی ست . استعمار گر است . چون همه چیز را برای تکامل خودش می خواهد . اما موقعیت جدید این استعمار گری را بر نتابیده است و در این شرایط است که پست مدرنیته با محورهایی متفاوت و گاه بسیار متضاد از دل ِمدرنیسم بیرون می آید .

        باباچاهی عزیز با نگارش جمله ی (( من قول نمی دهم که از عهده ی حل این معضلات پست مدرنیستی ! برآیم .  اما سکوت را هم جایز نمی دانم)) به گمان ام می خواهد معضلات ( که حالا پرداختن به ان ها هم واجب است وهم مجال اش نیست ) غربی ها را حل کند یا می خواهد به معضلات و مشکلات شعر اکنون ایران بپردازد. جامعه ی پسا سنتی ایرانی یا به قول خیلی های دیگر پیشا مدرن هنوز که هنوز است ، استعمارگری را در درون خود دارد. اگر ساختار قدرت مند حکومتی را هم مد نظر قرار ندهیم که اصلا" در این راه وقعی هم به آن نمی نهیم پس با ساختار استعمارگرا و مطلق باور و تک قطبی باورها و رفتارهای مان و حتا سنت های مذهبی و یا غیر مذهبی مان در کلیت جامعه چه خواهیم کرد . باباچاهی خود به تر از من خیلی های دیگر می داند هم می داند که ما هنوز از استعمار بت های پیر و جوان هنوز که هنوز است رنج می بریم .

        جمله ی آقای عبداکریم رشیدیان در کتاب ماه شمارهی 64 صفحه ی 58 هم که باباچاهی به آن اشاره می کند جمله ی خوبی ست . « ما به عنوان دانش جو ، روشن فکر و یا معلم همان طور که تا برترین تکنولوژی را وارد نکنیم ، مسئله ی تکنولوژی ما حل نمی شود ، تا با پیش رو ترین مباحث آشنا نباشیم ، نمی توانیم مسائل مان را حل کنیم . » بله ! ما تا آشنا به مسائل روز نباشیم نمی توانیم مسائل خودمان را حل کنیم واصلا" موقعیت مان را نسبت به آنان و مسائل روز دنیا بسنجیم . مسائلی که حاصل شرایط و موقعیت های ما است و ما از این اشنایی ها و سنجش هاست که به حل آن ها خواهیم پرداخت . اما موقعیت و شرایط هم چیزی نیست شبیه تکنولوژی که ما بخواهیم واردش کنیم ، برایش مساله طرح کنیم و سپس به حل آن مسائل بپردازیم . یعنی ما آن قدر در جامعه ی روشن فکری و غیر روشنفکری مان دچار کم بود مساله شده باشیم و حتا کم بود موقعیت ، که بخواهیم آن را وارد کنیم .

        طرح مساله شاید موقعی به تر اتفاق می افتد و خودمانی تر می شود که باباچاهی به شهید محمد مختاری هم اشاراتی دارد « طرح موقعیت پسا مدرن الزاما" بدان معنا نیست که جامعه ی ما باید درصددِ موقعیت مدرن و تجربه ی گام به گام مدرنیته ، درست به همان صورتی باشد که در اروپای پس از رنسانس تجربه شده است . چنین برداشتی  مغا لطه است . هم تجربه و درک و سنجش درونی و هم نقد و تبادل ارتباطات گسترده ی جهانی ما مبین راه های متفاوت است . بحث در این است که وقتی در موقعیت کم بهره از مدرنیته ی خویش به مطلقیت های نوع دیروز و معرفت و رفتار سنتی فراخوانده می شویم ، چگونه باید گلیم خود را از دل ِ امواج ارتباطات جهانی توسعه ، تکنولوژی ، دانش و ... به در برد . »

مختاری بر اهمیت موضوع تفاوت تجربه ( یعنی تفاوت ِ در موقعیت ها و درموقعیت قرار گیری ها ) و درک جوامع در شرایط متفاوت به خوبی آگاه است و حتا بر اساس موقعیت جامعه به نکته ی جالبی هم اشاره می کند و ان نوع نقد و تبادل ارتباط های جهانی ماست . آیا ما از تکنولوژی ای که وارد می کنیم همان طور استفاده می کنیم که یک غربی اروپایی یا هر کسی در جامعه ای دیگر استفاده می کند  مثلا " ما از وسایل ارتباطی شبیه ماه واره ها و اینترنت مجازیم همان طور که آن ها استفاده می کنند استفاده کنیم . پس موقعیت مان و مسائل مان متفاوت است و حداقل بر این موقعیت متفاوت به هر شکلی باشد نام پست مدرن نمی توان گذاشت .

       البته باباچاهی به دستاورد تفکر پست مدرن بر شعر و هنر ما نیز می پردازد و می گوید « دست آورد ِ این تفکر بر شعر و هنر ما نقض جزمیت هایی ست که بعضا" مورد تایید و تقدیس قرار گرفته اند... ! جهان کلیتی یک دست و یک پارچه نیست ، حقایق نیز ! تا این جا مُخلِص ِ وجه چالشی تفکر پست مدرن ها نیز هستیم !»

     در این جا گوش زد ِچند نکته به خصوص به خودم برای ادامه ی ِ بحث واجب شد یکی این که حقایق یعنی حقیقت های جهانی همیشه یک دست و یک پارچه بوده و این برداشت های ماست حاصل شرایط و موقعیت های متفاوت مان که از آن حقایق برای ما واقعیت هایی خودی و یکه پنداشته شده می سازد. در واقع اصل مساله ی چالش بر انگیزی و تاثیرات آن در هم این جاست . یعنی تکثر واقعیت ها . آن هم بر اساس شرایط و موقعیت متفاوت افراد به خصوص دانش شان در برخورد با حقایق و هم چنین جلوه های آیینه وار تکنولوژی رسانه ای که گاه متفاوت و متضاد هم هستند . پس تا این جا ما شرایط و موقعیت های خودمان را داریم . به شیوه ی خودمان با رسانه ها و تکنولوژی بر خورد می کنیم .موقعیت و ادراک خودمان را بر اساس همه ی این ها داریم . خوب  به طبع مختلف و متفاوت بودن همه ی این هاو فرهنگ فرا – سنتی خودمان را پیش می آوریم .

     باباچاهی با اشاره به تحلیل ِاستانلی فیش ، نویسنده و شارح ِ پست مدرن آمریکایی نسبت به واقعه ی یازده سپتامبر اشاره می کند « استانلی فیش پست مدرن ادعا می کند که از چشم انداز طالبان و القاعده ، حمله به ساختمان مرکز تجارت در نیویورک و کشتن هزاران نفر  غیرنظامی موجه است ... کشتار امریکایی ها به وسیله ی اعضای القاعده همان قدر مشروعیت دارد که کشتن اعضای القاعده و طرف داران آن به دست سربازان آمریکایی .» وسپس می افزاید:« هرگاه نگرش و یا نگارش پست مدرنیستی ، جزییات و مطلقیات را نقض کند با اشتیاق به آن لبخند می زنیم ، در غیر این صورت هیچ گونه شبه استدلال و خواب و خرافه ای پست مدرنیستی حتا از زبان لیوتار که کلان روایت ها را نفی می کند و جناب استنلی فیش که تحلیل ظالمانه ای از واقعه ی یازده سپتامبر ارایه می کند نمی تواند به ما سنگدلی آموزد که چشم بر قربانیان این گونه حوادث فرو بندیم ، ان هم بر اساس نگرشی که مبتنی بر محوریت (هم این ) و (هم آن) است ! نه نخواستیم . مرحمت فرموده ما را به مدائن فاضله ای بر گردانید که در صحرای فرضا" برهوت پیشا مدرن بنا شده اند ! »

      وی ابتدا به ارائه ی مثالی می پردازد که در واقع جلوه های واقعیت متفاوت را در دوگروه مختلف که شرایط و تجربه های متفاوت دارند به نیکی نشان می دهد . حقیقت جنگ است و بر سر قدرت هم . اما طالبان در شرایط خودش دیدی نسبت به آن دارد و آمریکایی هم دیدی که به همان شکل از زاویه ی خودشان یکه می نماید . پس پست مدرنیسم موقعیتی ست دموکراتیک و استراتژيک ه هر دو ی این ها در زیر مجموعه ی خود می پروراند . شاید لیوتارهم به این اندیشیده باشد و باباچاهی هم فکر کرده باشد یا نباشند ، که پست مدرنیسم خود کلان روایتی ست متکثر که همه ی که همه ی خرده روایت ها ی یکه را در بر می گیرد . موقعیتی ست متکثر حاوی وضعیت هایی یکسان برسر همان تکثر واقعیات که می گفتیم .

اما تکلیف باباچاهی با این ایسم روشن تر است. یعنی او هم با جزمیت به این پدیده می نگرد واز دیدی مدرن ، نه پست مدرن . پس به تر است به جای اندیشیدن به پست مدرنیسم ، ابتدا باز خوانی دوباره ای روی مدرنیته داشته باشد . او هم خدا می خواهد و هم خرما به قول ضرب المثلی . (هم این ) و (هم آن) را می خواهد . هم پست مدرن است هم از دید استعمارگرانه ی مدرنی به این وضعیت نگاه می کند . واما باباچاهی هم در شرایط خودش برداشتی از این حقیقت دارد که خاص او و یکه است ، پس او نیز به عنوان جلوه ای از واقعیت های متکثر در زیر لوای پست مدرنیته قرار می گیرد تا شاید تویی در تویی درهزارتویی ببینیم مدرن درمدرن در پست مدرن . در آخر به کلان روایت رسیده ایم . مدرنیته نمرده بوده بل که به خرده روایت تبدیل شده بوده و در محلول بزرگتری حل شده است و تغییر ماهیت داداه است . اما بابا چاهی به تر است اول خودش را در موقعیت پسا استعماری قراردهد و سپس از اپس این کلان روایت بیرون آمده و از بالا به موضوع بنگرد . هیچ چیز اجتناب ناپذیر نیست ، همه چیز در نوسان و بدون قطعیت است . همین طور که باباچاهی خود از نقض جزمیت ها می گوید و در آخر دچار جزمیت تازه ای ست . او را با تفکرات پست مدرن اش تنها می گذاریم و شاید روزی از همین روزها از پس تضادها بیرون آمده و ندای پست مدرن شدن واقعی در داد ، هنوز زود است ؛ بعدها شاید تکلیف روشن کند . اگر نکرد ، دیگران می کنند . این یکی ! و دیگر این که پست مدرنیته همیشه بوده و پنهان بوده و تنها موقعی آشکار شده که دموکراسی و چند صدایی را در زمینه ی بروز خویش دیده است و به همین خاطر است که باز می گردد به تاریخ و باز خوانی ان را پیش نهاد می کند تا خودش را بیش تر از پیش به نمایش بگذارد .

 عكس باباچاهي برداشت از روزنامه شرق

 ب:    

کشف و پیدایش پست مدرنیته( موقعیت متفاوت ) و اثر گذاری آن در دستگاه  نوشتاری دو امکان را فراهم آورده است :

1-  فرد مولف به عنوان ابزه ای وصف پذیر و قابل تحلیل و هم چنان دارای موقعیت خاص خود ، همراه با ویژگی ها و شرایط فردی و اجتماعی خاص ، سرشار از پدیده های فراگیری از تضاد و لی دارای واقعیتی یکه است .

2-  اثر نوشتاری حاصل در موقعیت قرار گیری فرد و حاصل توزیع نوعی او در شرایط متفاوت و میزان در گیری اوست که در یک نظام مقایسه ای با ماقبل خود ، حالتی مشابه دارد . هم چنین اثر هنری با نوع توزیع خود در میان افراد متفاوت بدل به حقیقتی شده که واقعیتی را برای هر فردی در خود دارد .

آن چه باباچاهی از شعرپست مدرن می گوید :

« - شعر پست مدرن از منظر انتقادی ، مطلقیت ها و جزمیت های شعر مدرن را گوش زذ و در نهایت نقض می کند . شعر مدرن با بازسازی و تجدید نظر و با نقض پاره ای از فرمول بندی های خود به شعری تبدیل می شود که من آن را شعر در وضعیتی دیگر ( شعر پسا نیمایی ) نامیده ام که غالبا" پست مدرن نامیده می شود .

-    شعر پست مدرن در سنت ها و هم چنین در خرافه ها با مهر ورز ی و مدارای بیش تری نگاه می کند، باورهای خرافی و اصولا" فرهنگ عوام را با قاطعیت انکار نمی کند ، هیچ خرت و پرتی را دور نمی ریزد در این میان شاید با درخشش شی ای مواجه می شود که اقتدار نوشتار مولفی مدرن ، آن را کنار گذاشته باشد .

-    شعر در وضعیت دیگر ، رنگ پریدگی ارزش های ظاهرا" پایدار را نشان می دهد . وقتی ارزش های ثابت فاقد اعتبار می شوند و در معناهای محوری که نوید اینده ای روشن را به بشریت می داد/ می دهد؟ به دیده ی شک و تردید نگاه کرده شود / می شود . پوچ گرایی و هیچ انگاری به تدریج پدیدار می گردد ، چرا که معانی نجات بخش یا مرده اند یا رو به احتضارند ؛ از این رو شعر پسامدرن از طریق به تاخیر انداختن معنا و گرایش به بازی های زبانی ،شوخ طبعی و طنز و پارادوکس به ارایه ی این پوچی – و « هیچ » ی می پردازد:

- تشدید لذت گرایی از طریق شگردهای زبانی 

     -  «زبان بارگی» که زن بارگی را تداعی می کند .

- متلاشی کردن کانون های معانی مقرر و رسمیت یافته.

- در شعر پسا مدرن مولفه ها سیال و قابل انعطاف اند . این سیالیت میان قطعیت و عدم قطعیت ، حقیقت و نسبیت باوری و مسایلی از این دست در نوسان است . رمز آلودگی در این میان مدام رنگ عوض می کند .

- اگر نسبیت باوری و کثرت گرایی با مفاهیم و عناصر شعری ، کاری کند که حقیقت ، درهمه حال غیر قابل دفاع به نظر برسد ، بازی های زبانی در سطح و پس و پیش کردن تصنعی الفاظ تقلیل خواهند یافت . نسبیت باوری را از آن جهت باور می کنیم که حقایق یکه به حقایقی متکثر ارتقا دهد. ترس از به تاخیر انداختن معنا در شعر از آن جا آغاز می گردد که حقایق نسبی نیز به سطح زباله سرازیر شود .

- شعر پسا مدرن ، معنای مسلط را پس می زند ، از این رو دلالت های ضمنی را بر دلالت های محض ترجیح می دهد و با محدود کردن دلالت ها در تعارض است . بیش تر فلاسفه ی متاخر ، منش دلالت گونه ای برای شعر قایل نیستند و معنای شعر را چیزی غیر از شعر نمی دانند

- شعر پسامدرن همان گونه که در حوزه ی معنا از غایت گرایی فاصله می گیرد ، در این مورد نیز تک آوایی و آرمانی کردن وزن را مد نظر قرار نمی دهد . افزون براین از وزن هجایی اشعار عامیانه در ایجاد وزن پیوندی استقبال می کند : رویکردی آشکار به به فرهنگ اوزان ، به گونه ای که در دیگر موارد نیز شعر پسا مدرن به ترکیب فرهنگ ها و به هم نشینی گفتمان ها علاقه نشان می دهد . این رشته در شعر امروز سر دراز دارد .. ما فقط چراغی را که به خانه روا بود روشن کردیم و بس !»

       

          بابا چاهی دوباره از سر واقعیت برداشتی اش دست به ارایه ی باید و نباید هایی می زند که خود به خود به عنوان تئوری شعر پست مدرن باباچاهی جلوه می نمایانند . غافل از این که او دوباره از دیدگاه فیلتر گذارانه و استعمار گرانه و در تضاد با ان چیزی که می گوید ، یعنی نقض جزمیت ها ، جزمیت جدیدی می آفریند که به دور از هر گونه اشراف بر این نکته است .

 شعر را به عنوان یک ژانر هنری اگر بخواهیم درون موقعیتی به نام پست مدرن قرار دهیم باید و در واقع شاید به این نکته هم دقت کنیم که هر مولف بر اساس واقعیت برداشتی اش از این حقیقت و در موقعیت قرار گیری اش نوعی شعر خواهد آفرید که یکه ، غیر فابل تکثر در صورت( و نه در معنا) و به قول باباچاهی صدای طبیعی او درآن موقعیت است . پس ما که در کشورمان موقعیت پست مدرن به آن شکل در غرب را نداریم . تنها چیزی که هست وضعیت دیگری ست و شاید همان شعر در وضعیت دیگر نام به تری باشد تا شعر پست مدرن . چیزی که هست تفاوت است . متفاوت بودن در موقعیت و در آثار . ما کلمه ی فرانسوی یا شبیه به آن نداشته ایم که یک حرف اش متفاوت باشد با دیگری و مثلا" متفاوت را بنویسیم متفاوط . این ها کلماتی ست که در تر جمه ی متون استفاده می شود و برای معادل سازی کلمه ی بدون معادل است . باباچاهی می داند که استفاده ی از آن در تئوری پردازی با اشاره به زادگاه اش باشد !...

و اما ...

(( ... در غرب سنتی دیگر به وجود آمد، به ویژه پس از جنگ دوم جهانی ، مرکب از آواز و گفت و گو ، آوازهای دسته جمعی ، حرکات معترضانه ی اجتماعی ، خطاب و تحریک و تشجیع ، دشنام و طعن و لعن ، آمیزه ای از وزن و بی وزنی و استفاده از تمام کلمات زبان ، به تنها آن ها که شاعرانه شناخته شده اند و یا ممکن است شاعری تر و تمیزشان کند و اذن دخول در حریم شعر را برای شان صادر کند .

این شعر نخست از آواز های فردی و جمعی سیاهان ستم دیده غلغله زد و جوشید و گروهی از سپیدان را هم به خود جلب کرد و بعد موسیقی راهم وارد حریم خود کرد و بعد اواز و سرودها ی سرخ پوستان آمریکا را هم وارد بطن خود کرد . طوری که برای امثال آلن گینزبرگ و جروم راثنبرگ ، دیگر شعر خوانی ساده مطرح نبود . بل که اواز و رجز هم مطرح بود و بعد ها در محافل مختلف آمیزه ای از آلات مختلف وشعر و رقص و فریاد مطرح بود . به ویژه برای گروهی از سیاهان که مجبور بودند شعر را بدل به نوعی فریاد علیه بیداد اجتماعی بکنند . و این سنت را در برابرسنت سپید ، سنت سپید خالص قراردهند؛ و گروهی از سپدان مخالف با خر رنگ کنی های سرمایه داری و دولت در آمریکا هم یک جا به کمک این نهضت فرهنگی بزرگ آمده بودند و چون جامعه ی آمریکایی بعد از جنگ ویتنام داشت پوست می انداخت و کش می آمد و در اعتصابات نشسته و به پا می خواست تا صدای معترض اش را به گوش جهانیان برساند ، و زن ِ آمریکایی نیز به تدریج سر بلند می کرد تا گردن از قید بندگی مرد بیرون نهد و سر برکشد ، آن چه از آمیزش جمیع سنت های متحرک و جامع و پرقدرت بوجود آمد ، شعر را از صورت ساده ی ِ کلامی اش در اورد و در میان هنر های دیگر یله اش کرد . بر این مجموعه ی رنگین بیفزایید نفوذ شعر و آواز سرخ پوستی را ، شعر مرکب از وزن و بی وزنی را ، و شعر توام با موسیقی را ، وشعری که کاریکاتور و مضحکه ی شعر واقعی ست . ولی خود سراپا شعر هم هست. چراکه جد و هزل و مصیبت وطنز را در هم می آمیزد و معجونی از تمام هنرها را در وجود و با حضور شعر اعلام می دارد و چیزی تحویل می دهد که تمام روح و تن آدمی را در موقع ارائه دادن به حرکت در می آورد » دکتر رضا براهنی / مقدمه ی مجموعه ی ظل الله /اول مرداد 1354 

    

         پس آن چیزی که باباچاهی می گوید باید برداشتی به علاوه یک سری کاهش و افزایش پست مدرنانه باشد بر شعر آن دوره ی آمریکا مثلا" شعر نسل بیت ،با چهره ی درخشانی مثل گینزبرگ که شعر آمریکا پس از دریافت آثار او بود که دامنه ی پست مدرن پیدا کرد . تازه همه ی این ها در بستر مبارزاتی – اجتماعی و ضد استعمارگرانه و از سوی دیگر در راه به وجود آوردن مخاطب متفاوت بود . نوعی از مخاطب که حتا اگر بی سواد هم بود به راحتی در حریم آن می گنجید . این عامل اول بود یعنی بستر اجتماعی برای ارائه ی اثر و یگری قشر مخاطبی متفاوت . جناب مستطاب باباچاهی که خود رویایی را به دلیل نخبه گرایی مورد نقد قرار می دهند چرا در آخر به نوعی از شعر می رسند که خود نخبه گرایانه است .

      با تمام این اوصاف من بر سر این نیامده ام که با قصد و غرض و با عداوت با کسی به ستیز بپردازم بل که از سر این که تضادها و تقابل های شعر متفاوت را به نمایش گذاشته و از دید اجتماعی اش به آن نگاهی منتقدانه بیفکنم ، می آیم. ما که موقعیت خاص خودمان را داریم . نه مدرن ایم ، نه سنتی ، نه پست مدرن ، در عین حال همه با هم را هم تجربه می کنیم . باید شعری را هم داشته باشیم که تلفیقی درست از تمام این ها باشد . بر آیند موقعیت ما باشد و در واقع ما شعری را باید پست مدرن بدانیم که با تمام مولفه های ترکیبی وخودمانی ایرانی راه را برای پسا استعمارگری و بروز آن حداقل در جامعه ی ادبی مان باز کند . در غیر این صورت ما نه شعری متفاوت بلکه شعری عادی خواهیم داشت چون ما زیر مجموعه های اساسی را نداشته ایم .

      اما زبان ، پرداختن به زبان ، موسیقی زبانی و خیلی چیزهای دیگر که همه مولفه هایی هستند که می توانند از سر نبوغ و نو آوری و قدرت مولفان ما در آثارشان بگنجد . درست است که پست مدرنیته و جهان رسانه ها نوید دهکده ی جهانی را داده اند . اما دهکده ی جهانی هم خود به کلان روایتی بدل می شود که در آخر تمام فرهنگ های بومی زنده مانده و استحاله یافته را در گفتمان به هم به شکل خرده روایت هایی در خود حل می کند .

     هر چند که ایراد این بحث ها در موخره کتاب ها و در میان صفحات روزنامه و مجلات و محافل ادبی می تواند مثمر ثمر باشد اما مهم تر از همه یافتن راه کاری ست برای بردن شعر در میان قشر حداقل با سواد و دانشجویی که لازمه ی آن هم درک درست از موقعیت اجتماعی وپرداختن به مضامینی ست که دیگر کاملا" شخصی شده برای همه اند ولی همه گیر هم هستند ، یعنی هرکی به شکلی با آن ها در گیر . کاری که مثلا " شاملو و براهنی و... در انتهای دهه ی چهل کردند و هنوز که هنوز است خاطره اش در میان آن نسل هست و کم تر دانشجویی را می شناسی که در آن سال ها و در آن موقع شعری از این دست شعرها را به خاطر نسپرده باشد . شب های شعر خوشه شعر را در میان جوانان و علاقمندان آورد . حالا که همه چیز برای اریه ی بستر جدیدی به نام پسا استعمار گری در جامعه موجود نیست . پس به تر است در میان روشنفکران و جامعه ی ادبی مان این را پدید بیاوریم . به نوشته ی روزنامه اطلاعات پس از شب های شعر خوشه دقت کنید :

"شاعران دوشادوش به میدان رفتند"

         « ابتدا قرار بود که چند شاعر که کار شعری خود را در صفحات شعری خوشه شروع و یا متمرکز کرده بودند. در این شب ها برای مردم شعر بخوانند . اما بعد با تبادل نظر و مشورت های بسیار ، لیست مفصلی از شاعران تهیه شد که در عمل چند تن دیگر نیز به آن افزوده شد . هم عصران نیما ، جوان ترها ، موج نویی ها ، و شاعران شهرستانی ( نه ازروی دسته بندی بل که)با کمال راحتی دوشادوش یکدیگر در شب های شعر شرکت جستند و بی آنکه انحصار و امتیازی برای کسی مقرر شود . هر شاعر برای دوستاران شعر خویش کارهایی عرضه کرد و شگفت این که کسی جای کسی را تنگ نکرد ... برای اولین بار نوعی نظم طبقاتی در شعر در هم ریخت که این خود از شگفتی های روزگار بل تاریخ ادبیات است . این کار گرچه فواید دموکراسی را متذکر بود ، این نتیجه ی خوب را با خود داشت که ملوک الطوایفی شعر معاصر حصارهای کاغذین خود را بی بنیاد دید » ........

 

پویا عزیزی جمعه یازدهم شهریور 1384  نظر بدهید!

این جا : تقطیع دارد ، قطع می کنیم !

ديدن و چنان ديدن كه چشم برخيزد به شور 

این جا :  تقطیع دارد ،   قطع می کنیم !

پیش نهاد تقطیع تازه در شعر ایرانی

پویا عزیزی

            یکی از بحث های همیشه مطرح و پایان پذیرفته ، بحث تفاوت است بینِ شعر با نثر ، که از دیرباز همراه شاعران و شعرسرایی شان بوده و هست ؛ و به خصوص از زمانی شدید تر شده است که ما وزن عروضی را از شعر گویی مان اخراج کرده و خواستیم دستِ باز تری داشته باشیم ، تا شعر بگوییم و جز گفتن ِ شعر غمی دیگر ما را نه حاصل . اسیر ِ وزن و بی هوده گی نشویم و از وقتی _ که فکر می کنم این زودتر باید مطرح شده باشد _ که بیت بندی زیبای مساوی و موازی و برابر ِ هم نویسی کلا سیک را کنار گذاشتیم . و حتا وقتی این هر دو کار را با هم کردیم ، یعنی آمدیم بدون ِ وزن و آزاد نوشتیم و بعد زیر هم ، هم به این شکل و خیلی ها را فریب این متاع ِ فریبا دچار شد .

     

خیلی ها دچار توهم شدند و شده اند که شعر اگر ساده است چنین و چهره اش چنان است که زیر هم ، پس وزن هم که نمی خواهد ، بزنیم ! که هر خشتی به قالب اش سازگار خواهد شد. خواهد خورد . شاملو که خود سر منشاء این تجربه ی جدید بود ( یعنی حذف وزن از شعر وزیر هم نویسی آن ) و نیما ( که پیش از او تقطیع را بر اساس پیش نهادات اش بر هم زده بود )خود از تجربه های محکم بر پایه ی دانسته های علمی و به خصوص تجربی و با آگاهی کافی در این راه پای نهاده بودند.

     

 حالا چرا به این بحث پرداختم : مدتی ست که مسئله ی تقطیع شعر و زیر هم نویسی آن دارد با ذهن من کلنجار می رود و بر عکس : در این زد و خورد رسیده ام به این نتیجه که تقطیع ِ درست و به جا ، جزء لا ینفک ِ یک شعر ِ خوب است و این را اگر از شعر ، شعری با جوهر ِ بالا هم بگیریم در واقع شعر را دچار نقصی بزرگ کرده ایم . زیرا تقطیعِ درست در روند ِ عینیت پذیری و کمک به درک و خوانش ِ درست ، مخاطب را بزرگ ترین راه نماست .در ضمن جز نظم آفرینی و جانشینی و هم نشینی درست ِ کلمات در شکل صوری ِشعر باید در ایجاد موسیقی ، عینیت پذیری و مهم تر از همه تفاوت و تمایز میان شعر و نثر نقش ایفا کند . ضمنا" در توالی ِ محتوا ، ایجاد تصاویر پیاپی و پی گیری روند معنا یکی از عامل های بسیار مهم است .

      

این درست که می گوییم در هر نوشته ای شاعرانه گی مد ِنظر است و غنای آن ، آن نوشته شعر نیست ، بل که معیار تمایز میان این دو یعنی میان شعر با نثری که شاعرانگی دارد نوع زبان و شکل بیان و حالت لحن و فرم انتقال است . اما تقطیع در همه این ها نقش اساسی و کلیدی ایفا می کند . تا چه بسا نثر های شعر گونه ، پلکانی زیر هم نوشته شده و به شکل و نام شعر به خورد ِ مخاطب رفته است و چه بسا گفتار پوچ و بی معنی و تهی که در زیر عنوان شعر به این شکل ؛ و اهل فن در این راه چیزی را که دست گیر ِ مخاطب کرده اند ، گریزش ِ او ست از شعر . اگر رَم اش نداده اند ، به رامِش هم نرسانده اند و در راه آگاهی دادن هم _خوش بختانه ! _ دچارِ سوءِ تعبیرش کرده اند .

        

توی ِ همین فکر ها بودم و مردد در این که چگونه شروع کنم و از اتفاق به نوشتاری از دوستِ عزیز _ هیوا مسیح _ که در آخر ِ یکی از کتاب هایش هست دست پیدا کردم و دیدم که خوب بهانه ای شد برای دست بردن به قلم و تا آن چه را که در سر دارم ، پیاده کردن ، اگر بتوانم . هیوای عزیز در این بررسی اش به نقد ِ نوع تقطیع ِ شعر در چند دهه ی ِ اخیر می پردازد و در آخرپیش نهاد ِتازه ای را هم ارائه می دهد که بسیار فابل تامل است . ما به ادامه به بررسی با دامنه های بیش تری خواهیم پرداخت .و سعی می کنیم که پیش نهاد دیگری را برای تقطیع ارائه کنیم که در آن امکانات بصری و فاصله گذاری حرفه ای تر و عینیت پذیر ترند . به همین خاطر گاه مجبوریم که کم و بیش به جملات هیوا درآن نوشتار اشاره کنیم وسعی کنیم که از آن فرا رَوی کرده و نوعِ پر امکان تری را برای تقطیع ارایه دهیم ، و این نیاز حس می شود که ما پس از هشتاد سال از عمر شعر سپید مان که می گذرد ، هنوز تقطیعی را براساس ضوابط و ارکان ِ درست نداریم و آن چه هست تجربی ست . و چون شاملو و نیما در تقطیع به شعر اروپایی ودنیا هم نظر داشتند و کما بیش ما داریم کپی آن ها را بر می داریم ، نیاز به این هم هست که ما نوعِ اینجایی شده ی ِ این تقطیع را بر پایه ی تجربه ی هشتاد ساله یِ شعر مان پی افکنیم و به جای این که هم دیگر را به واپس گرا و متحجر و یا به گزافه گو و نادان متهم کنیم . کمی به کاری که می خواهیم بکنیم فکر کنیم ، و در راه فکر کردن بیش تر بکوشیم تا حرف زدن های بی هوده و اعلام بحران و ... و البته امیدوارم که خواننده ی عزیز این نوشتار را جزم گرایی و مطلق انگاری نداند و اعلام می کنم که این تقطیع پیش نهادی فقط برداشت من از تمام شعرهایی ست که با تقطیع های متفاوت در طول ِ شعر سرایی پس از شاملو خوانده ام و اضافه می کنم که در ورای ِ خود دست باز مولف را دارد و مولف ممکن است در راستای اهداف خود نوع های مختلفی از آن را به کار گیرد . مثلا" گیوم آپولینر به نوع خود استفاده کند ( از تقطیع) و چه می دانم دیگران هم به نوع خود !  اما این نوع ها باید در شکل و ایجاد ارتباط بصری و لحنی بیش ترین کارکرد را از نوع دیگر داشته باشند و برای نمود ِ این مساله فاکتور دیگری را به جز تقطیع مد نظر نداشته ام .  ارزش هر شعر را محفوظ نگه داریم .

 

1-  بهزاد خواجات

 

آسیاب های بادی اگر

به تعمیر تن دهند

تنفس شگرد می شود ،

آب شگرد می شود و نان هم ...

و شکل موزیکال ِ این موقعیت را

زیر پل الله وردی خان

رهگذری « دپرس » اجرا می کند

با حنجره و دیگر اعضا

تا نطفه هم تلو تلو در کمرش

می خور که به زیر گل ...

 و باقی قضایا

اما زیر بار نمی رود هیچکس

تمیز شانه خالی کرده آسیاب ، این باد

( که معتقد است وزیدن

از میری هیچ کم ندارد )

این مرد ِ زیر پل که به ضرورت

سی سال دیگر هم کما فی السابق می ترکد که :

آخر چه ؟

چه می کنند با عینک من

بعد از آن که بمیرم ؟

 

            2 حافظ موسوی

 

به خاطر گل ِ روی شما

که فکر می کنید ناموزونی دنیا

به خاطر شعرهای ماست

از فردا دیگر شعر نمی نویسیم

اما بگذارید خاطره ای برای تان نقل کنم :

بچه که بودم روبه روی خانه ی ِ ما جنگل ِ تنکی بود

چراگاه بزهای مردم آبادی

تا این که یک روز سازمان جنگلداری

                                         دستور داد که مردم بزهایشان را تعطیل کنند

و بعد موی بز و بوی قرمه بود که آبادی را پر کرد

اما جنگل رو به روی خانه ی ما

هنوز هم همان طور تنک مانده است .

 

البته آسمان هم که به زمین نیامد

حالا بز نشد ، گوسفند

اسب هم که از قدیم گفته اند حیوان نجیبی است

 

خواهش می کنم اشتباه نفرمایید

این یک قیاس مع الفارق است

وگرنه شعر کجا ، بز کجا ؟!

 

           

3 گراناز موسوی

 

پوست می اندازم

در فصل اتصالی سیم های رابطه

برق از چشمانم می پرد

و شمیران تن ات دیگر

                                        شمشادم نمی کند .

در خطوط ناشناس کف ات

بید بید می لرزم و

دلم گم گم

گم تر از حشره ی بی ربط

                                      از حاشیه می رود .

 

            4 آذر کیانی

 

سلام

اول بگویم

این پاکت            خالی ست

و تو نمی خوانی

خلاصه شده ای آنقدر

که دیگر در خوابم پیدا نمی شوی .

پیراهن زمین عوض شده

وتمبر باطله

هنوز عکس ماه است

که چمدان بسته

و روی خودش ایستاده است .

 

کوچه از دیروز خالی ست

 و خاک و خاطره

تیر چراغ را بالا نمی روند

 

این پاکت خالی راست می گوید

که دیگر کسی خودش را

 در من جا نگذاشته است

و این تنها اتفاقی ست

که اداره ی پست رسمأ اعلام کرده است .

 

            5 فریاد شیری

 

از این بهتر نمی شد مرد

که تو خوابیده بودی

و کنار ِ خواب ات

همان ریخت و پاش های همیشه :

لیوانی تا نیمه چای تلخ

زیر سیگاری نیمه پر

کتابی نیمه باز

و دری ...

اگر این درِ لعنتی هم تا نیمه باز می شد

حالا تو بیدار بودی

و در انتهای ِِ این برج

دست ات از دیوارهای محض می گذشت

 

از این بهتر نمی شد خوابید

که تو مرده بودی

میان آن دیوار های اجاره ای

و کنار ریخت و پاش های همیشه ات :

لیوانی خالی

زیر سیگاری پر

کتابی تاق باز

و دری بسته

که کلیدش را در خواب هایت گم کرده بودی .

 

            6- شمس لنگرودی

 

باران شام گاه

وستاره ها

که به نشتر باران می ترکند .

 

در نور سرد نئون

تراوش خون است

خونی تباه شده

                                 چون خون ِ تو

 

و باد

 باد ِ سفید ِ سیمانی

عابران و پرندگان را

                                به مجسمه ای بدل خواهد کرد .

 

            7 هر مز علی پور

 

چه شکلی ست . ممکن نیست بشنوید

آن ساعت نخستین که می پرد میان ِ حرف هایم

کمی این شکلی ، قشنگ تر ولی . رفت

از روی آنتن . می آید باز اما

در چشم های من امروز چه می نشیند ؟

کدام ماه ِ این تابستان بی انصاف است ؟

من الان کجا هستم ؟

تا خانه ام

چند ایستگاه ست؟

 

تصمیم نه با من است نه با آن که آن طرف خط

گوش خوابانده روی خط . ای بگویم خدا کی را از روی زمین بردارد

                                   یک مرتبه پرت می شود حواس من . می رود یک مرتبه

 

            8 هیوا مسیح

 

همین که باد

بیاید و بگذرد

ازکنار ِ پنجره ام

با بویی

یا آوازی از دور

مرا بس

از این همه باد های جهان .

همین که ابر دور شود

تا یک لحظه ماه را ببینم

مرا بس

از این همه نور بی کران .

همین که نگاه ام کند

این پرنده که آرام

نشسته بر تاک پشت ِ پنجره ام

وقتی عاشقانه نگاه اش می کنم

مرابس

 از این همه نگاه پریشان 

که می بینم هر صبح

تا غروب

 

            9 مهرداد فلاح

 

«من » توی ِ هچل افتاده بود

داشت تقلا می کرد

هی بالا

هی پایین

و آسانسور ... زده بود به سرش

خیال نداشت اصلأ که بایستد

یعنی آن سوی زنگ خطر هیچ کس نبود ؟

 

« من » کفرش در آمده بود

هی داد

هی فریاد

و مشت پشت مشت که به دیوار ...

حالا از این داستان سال ها می گذرد

و من از یاد برده ام که «من»

به کجا می خواست برسد

هر وقت که برای آینه آن را تعریف می کنم

به قهقهه در می آید

 

خدای من

پس این آسانسور کی می ایستد؟

 

            10 کسرا عنقایی

      

جمجمه ی دریا

شکسته است ،

فسیل موج ها به سوی من می آیند

ومن به یاد می آورم

موجی که اکنون ماسه های زیر پایم را می رباید

هزاران سال پیش

پاهای انسانی را در بر گرفته بود

که رو به دریا

گریست .

بر موجی لب می نهم

ولبان زنی را می بوسم

که روزی در بنارس

آب را بوسید.

جام کهن

 در جمجمه ی دریا 

هنوز طعم شوکران می دهد   .

بال های دریا را به دست می گیرم

و از مرگ

می گریزم

 

            11 علی عبدالرضایی

 

در کلاس هایی که دارم

دست هایم را از پنجره پرتاب می کنم

تکه ای از لب را بر می دارم

و بر پیشانی تو می گذارم

در شعرهایی که می گویم

همیشه هستی تو

میز را که می چینم

همین روبه رو می نشینی

و هی مکث می کنی

چه کرده ام این جا

شاید آن جا نشسته باشی غریب

و دستمال به روی عکس می کشی

یا در ادره پشت مانیتور

همین طور به من فکر می کنی

(از درس هایی گه می دهد

شب را چگونه بیرون می کند ؟

در شعرهایی که می گوید

آیا هنوز آن رو به رو  نشسته ام

میز را که می چیند !؟)

 

 

            ارزش شعرهایی که برای مثال آمده محفوظ است و قصد ما توجه دادن شما به نوع سطر بندی هاست . با کمی دقت پیداست که در خیلی جاهای این اشعار فقط زیر هم نویسی صورت گرفته است و اساساً چیزی به عنوان تقطیع در مراحل سرایش مورد نظر نبوده یا اگر بوده بر حسب عادت بوده و کم به آن دقت شده است.

 

            هر اتفاقی که در قالب زبان نوشتار بگنجد و یا به بیان در آید ، به گفتاری روایی بدل خواهد شد و در راه ِ رسیدن به روایت به نوع هنری فیلم و نمایش به عنوان ساختار روایتی که برارتباط مستقیم مخاطب با تصویر (چشمی ) و شنیداری (گوشی) استوار است و چون تصویر و نمود واقعیت از جلوی چشم مخاطب می گذرد و او صدای آفرینندگان موقعیت را می شنود ، خود آفریننده را می بیند ، و موقعیت را حس می کند . پس نمود ، عینی تری را درک کرده و در گیر و در ارتباط مستقیم با فضا می شود . حالا گنجاندن اتفاق در بیان وزبان به خصوص در ساختار شعر جز با ذهنی شدن امکان پذیر نمی باشد و مولف برای ارتباط بیش مجبور به ساختن تصاویری در قالب زبان است که در حال بیان گری و انتقال نمود واقعیت را به خواننده منتقل می کند . اما این واسطه یعنی زبان که خود امری ذهنی ست به او کم تر این امکان را می دهد ، یعنی در این جا تصویر مثل تصویر در نمایش و فیلم نیست که از مقابل چشم عبور کند بل که از زبان می آید ، از تخیل و در ذهن عبوری دارد . جوری که باید چشم هایت را ببندی و بعد نمود تصویر را خیال کنی . پس در این میان توالی تصاویری که می آیند وپیاپی هم قرار گیری شان با حفظ روند معنایی بر عهده ی قالب بندی و تدوین خواهد بود ، و این تدوین که روایت را منجر می شود در فیلم همان تقطیع است که در شعر این امر مهم را بر عهده می گیرد .

 

            هیوا می گوید : " تقطیع نوعی دعوت به سکوت در انتهای سطر و آغاز صوت در سطر بعدی و سکوت دوباره در انتهای سطر و ... است . که در نهایت باعث ریتم شده ، با تاکیدهایش شنیدنی و دل نشین شده ، معنا ها را به مخاطب منتقل می کند ." و درست می گوید : البته ما کمی از این فراتر خواهیم رفت و خواهیم گفت : تقطیع ِ درست نوعی ار دعوت به دیدن است و در آن باید از تمام ِ فضاها یِ سطر و نشانه گذاری ها استفاده کرد تا یک جمله و جمله های مربوط به هم در فاصله گذاری های ِ درست ، اجازه ی ایجاد ِ تصویر ذهنی  و تخیل را به مخاطب بدهد و حتی الامکان تصویر تمام شده را در سطری بگنجاند تا سطر بعد با آغاز بیان و صوت آغازگر تصویر دیگری باشد و در نهایت باعث ایجاد موسیقی و ریتم و با فاصله گذاری هایش ، عینی تر ف قابل درک تر و خواندنی تر باشد .

 

            هر چند که ممکن است با طرح پیش نهاد تقطیع ِ درست ، دوستانی این را ابراز کنند که به لحاظ ساختاری هیچ تفاوتی میان تقطیع قبلی و تقطیع جدید نمی توانیم فرض کنیم . فقط فرم نوشتن است که فرق می کند، اما واقعیت این است که در ظاهر قضیه ممکن است تفاوتی را احساس نکنند اما مطمئناً در روند تاویل و معنا پذیری در واقع فرآیند های ادراکی در حال خوانش و پس از خوانش مهم ترین نقش را ایفا می کند . یعنی قابلیت درک درست از موقعیت را برای خواننده فراهم می آورد و برای مخاطب کافی ست تا پیوستگی میان نوشتار و خوانش را رعایت کرده باشیم . تا وی در ادامه به باز آفرینی فعالانه ی تصاویر و سپس معنا ها  بپردازد و از این راه به امکان درک به تر نزدیک شود .

 

            از نظر من کسانی که به تقطیع درست در شعرشان وقعی نمی نهد و از این راه به کام جویی خود از ادبیات و تخریب آن می پردازند ضمن این که در پرورش مخاطب هایی ساده خواه و کم دقت همت نهاده اند به روند گریز مخاطب ها نیز سرعت بخشیده و در راه فریب عده ای دیگر از مخاطبین هستند ، در سه گروه جای می گیرند : 1 کسانی که از روی عادت و پیشینه به زیر هم نویسی عادت کرده اند و اصلاً هم به نوع تقطیع فکر نمی کنند و مهم برایشان فقط سرودن شعر است  2 آن هایی که قصد دارند با نوعی حقه بازی و فریب ، گویه های شان را در نوع نوشتاری زیر هم  و شعر گونه برای مخاطب جلوه دهند ، در حالی که نیست و اینان جز فریب کارانی بیش نیستند . 3- مطلق انگارها و آن ها کهخود را جانشین بلا فصل نیما و شاملو می دانند و معتقدند که نیما و شاملو را خوب فهمیده اند و آن چه را اریه می دهند عین درستی و مطلق شعر است ، و دیگران نیما و شاملو  و تجربیات این ها را نفهمیده اند و گرنه این گونه می نوشتند . پس این سه گروه خیانت کارانند به شعر و ادبیات .ئ گروه اول به خاطر نادانی و سهل انگاری و نداشتن تفکر و پی روی ِ کورکورانه ، گروه دوم به خاطر حقه بازی و فریب کاری ، گروه سوم به خاطر مطلق انگاری و نادانی وتن ندادن به تجربیات جدید .

 

            در واقع ، مشخصه ی بارز این نوع جدید تقطیع است که خواهان فرم جدیدی در کتابت شعر به عنوان ِ کتابت درست و تئوریزه شده در راستای ساختمان متن و حاصل از تجربه های پیش از خویش است که ملال ِ درک نادرست از شعر رابرای خواننده از بین خواهد برد و سلف جدید مولف و خواننده آگاه را پرورش خواهد داد و نسبت به نیاز زمانه ( که حس می شود پس از هشتاد سال از شعر ِ نو نیاز به نوعی تقطیع آگاهانه است ) بازتابی و ضرورت اش احساس شده است .

 

            نسل جدید شاعران و منتقدان ، اکنون آگاهانه ، جزء نگرانه و متفکرانه به شعر و ادبیات می نگرند و با این که تجربه های مفید گذشته گان را در چنته دارند، ازتقلید کور کورانه می پرهیزند و هرگونه سهل انگاری ، بی دقتی و ... در شعر را نخواهند پذیرفت و آن را با افشا گری و رسوا گری پاسخ خواهند داد چرا که معتقدیم هر کس که خود شعر می گوید باید متفکر و فیلسوف شعری هم باشد . برای مثال بازهم شما را به خواندن شروع شعری دعوت می کنم که شعر زیبایی هم هست و از احمد رضا احمدی این بار :

 

من انتظار نداشتم

با این برف محض

روبه رو شوم

من انتظار نداشتم

با این عشق محض

رو به رو شوم

این مرغان خفته در لعاب ِ کاشی ها

به ما اعلام می کنند

این عشق ِ محض

در آن برف محض

 آب می شود.

 

اگر

بدانید

که من چگونه

تاک را سوختم

در روز آدینه دیدم !

حتا فرصت نبود

آن عشق محض را

 انکار کنم .

 

            البته من درست نمی دانم این سهل انگاری ها از کجا شروع شده و تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد و بالاخره ما کی دست از سرش بر خواهیم داشت . دوست عزیز کم نیست از این گونه مثال ها در نشریات و ژورنال های امروز کشورمان ، سهل انگاری ، نادانی و عدم تفکر و فلسفیدن شعری و هم چنین فریب کاری و مطلق انگاری کم نیست و محکوم کردن دیگران ، ما ساکت نشسته ایم ؟!

 

            دو باره برگردیم به همین شعر دقت کنیم . چه نیازی ست که ما هر کدام از واژه های «اگر» و «بتوانند» و ترکیب واژگانی «که من چگونه» را در یک سطر قرار دهیم . از این نوع تقطیع قرار است چه چیز را ثابت کنیم . چرا باید جمله ی «اگر بدانید که من چگونه تاک را سوختم» را در چهار سطر بنویسیم ، تا این پاره ها را بعد مثلاً بعد به عنوان شعر بخوانیم شان . البته شک ندارم که این شعر از شعرهای زیبای احمدی ست ولی آیا باید ارزش اش به این راحتی زیر سوال برده شود ؟ شاید به تر بود که احمدی حداقل این شعر را این گونه می نوشت: (البته ما هنوز تقطیع پیش نهادی مان را ارائه نداده ایم)

 

من انتظار نداشتم با این برف محض روبه رو شوم

من انتظار نداشتم با این عشق محض روبه رو شوم

این مرغان خفته در لعاب کاشی ها به ما اعلام می کنند

این عشق محض در آن برف محض آب می شود

 

اگر بدانید که من چگونه تاک را سوختم

در روز آدینه دیدم

حتا فرصت نبود آن عشق محض را انکار کنم .

 

            اما احمدی انگار می خواهد با این گونه پراکنده نویسی ها به مخاطب حس منتقل کند و با مکث ها و جداسازی ها وی را وادار به تفکر کند ، و خوب در واقع او نمی خواهد از ظرفیت های سطر استفاده کند و با جدا سازی ها و فاصله گذاری های سطری همین عمل را حتا بدون به هم زدن توالی جمله و تصویر در نوع تقطیع اعمال کند . تقطیع پیش نهادی ما برای این شعر به این شکل خواهد بود :

 

من انتظار نداشتم           با این برف ِمحض             رو به رو شوم

من انتظار نداشتم           با این عشق محض            رو به رو شوم

 این مرغان ِخفته در لعاب کاشی ها                 به ما اعلام می کنند :

                                     این عشق محض            در آن برفِ محض             آب می شود

اگر بدانید که من               چگونه تاک را سوختم

در روزِ آدینه                      دیدم :

                                                حتا فرصت نبود ان عشقِ محض را انکار کنم .

 

            سطر اول یک جمله ی کامل است که جهت تاکید و تفکر و دادن فضای تخیل آزاد به مخاطب فاصله گذاری شده است .  برای جمله و تصویر بعد باید به سطر بعد برویم چون جمله ی اول و ارایه ی تصویر در جمله ی اول به پایان رسیده است و جمله ی دوم هم با همان ساختار و فاصله گذاری در سطر بعدی قرار می گیرد. نکته ی قابل توجه این جاست که اگر دقت کرده باشید، عمل ِ رو به رویِ هم قرار گیری و رو به رو شدن در سطر هم اتفاق می افتد نه فقط در معنا و تصویر ، یعنی «من» با «برفِ محض» رو به رو می شود و این دو رو به روی هم قرار می گیرند و در سطر دوم هم «من» با «عشقِ محض» روبه رو می شود (رو به رویی هم در سطر قرار می گیرند) و این امر در راه ایجاد ارتباطِ مستقیم با تصویر و درک به تر موقعیت مادی کلام و شعر بسیار تاثیر گذار است . بالفعل می کند تصویر را در مادیت ، نه بالقوه در معنا.

 

            در سطر ِسوم موقعیت گوینده جوری ست که دارد گزارش می دهد و تازه از زبان مرغان خوابیده در لعاب کاشی ها ، پس ما از علامت ِ (:) استفاده کردیم و گویه یِ مرغان کاشی ها را به نشانه ی ِ صدای متفاوت از میان ِ سطر آغاز کردیم تا فهم و درک صدای دیگری راحت تر باشد و همین طور این نوشتار را به نمایش گذاشتیم ، البته مولف و مخاطب آگاه است که در آخر درباره ی ِ این پیش نهاد نظر خواهد داد و ارجحیتِ نوع ها را بر یک دیگر درک خواهد کرد .

           

            تا این جا فکر می کنم که این توضیحات کافی ست؛ چه ، که اشاره ای مخاطب ِ توان مند را کافی ست . فکر کرده ام که پرداختن به مثال هایی که آورده ام به تر باشد و در بین آن ها تو ضیحات ِ لازم را اضافه خواهم کرد .

 

آسیاب های بادی اگر                به تعمیر تن دهند

تنفس شگرد می شود              آب شگرد می شود و           نان هم ...

و شکل ِ موزیکال ِ این موقعیت را :

                                           زیر ِ پل الله وردی خان          رهگذری «دپرس» اجرا می کند

                                           با حنجره و دیگر اعضا           تا نطفه هم تلو تلو در کمرش

                                           می خور که به زیر ِگل            و باقی یِ قضایا

 

اما زیرِ بار نمی رود هیچکس

تمیز شانه خالی کرده آسیاب

این باد:

                         (که معتقد وزیدن از امیری هیچ کم ندارد)

این مرد ِ زیر ِ پل که به ضرورت                 سی سال ِ دیگر هم

کمافی السابق             می ترکد که :                         آخرچه؟

                                                   چه می کنند با عینک ِ من

                                                        بعد از آن که بمیرم ؟

 

            خواجات در تزریق لحن به زبان موفق است و لحن را طوری در نوعِ بیان اش می گنجاند که خواننده ی ِ شعرش مجبور است همان طور که او می خواهد ، شعر را بخواند و البته پیداست که این در تمام نقاط شعرش تقسیم نشده است . تقطیعِ پیش نهادی به این شعر ، امکان توالی ِ جمله ها و جلو گیری از پاره شدن ساختار جمله را می دهد و در ضمن به تمامی تصاویر کوچک و بزرگ (فرعی و اصلی)اجازه ی حضور درست در جای خود و پیش روی ِ تصویر به تصویر و آرام آرام و با تامل را به مخاطب می دهد .

 

            اگر تقطیع در کل را برابر با با تدوین در فیلم ببینیم پس هر سطری باید حامل نما و فضایی باشد که از میزانسن های مختلفی تشکیل شده است و چرخش های دوربینی تصویری که ما در تقطیع ِ سطر به این ها هم به صورت فاصله گذاری از یک دیگر دقت می کنیم . مثلا" به پیش روی ِ زمان و نسبت اش با سوژه ِ مورد نظر راوی دقت کنید . در تقطیع جدید ما روند گذشت زمان و تاکید بر بازه ی ِ زمانی را به شکلی محسوس پیش بینی کردیم و جا را برای تفکر و آماده سازی بستر اتفاق فراهم ساختیم . طوری که پس از جمله ی ِ «این مرد زیر پل که به ضرورت»فاصله را گذاشته ایم تا هم برای مکث و قطع و وصل صوت آماده شویم و هم در این مکث جایی را برای گذاشتن«سی سال ِ دیگرهم» باز کنیم و حالا این جا ست که به سطر بعدی می رویم تا «کما فی السابق»که معنی ِ «چنان که گذشت»می دهد را در سطر بعدی داشته باشیم و بگوییم چنان که در سطر قبل گذشت یا هم چنان همان طور که بوده و با کمی فاصله بازهم برای ایجاد این تخیل «می ترکد که» را با علامت ِ(:) می آوریم و صدای پرسوناژ (سوژه) را هم وارد می کنیم « آخرچه؟» . خوب مشاهده می کنید که توالی روایت آرام است و با مکث های ایجاد شده در تقطیع آرام تر و قابل لمس تر می شود  و حتا همان لحنی هم که خواجات به اثر تزریق کرده است پررنگ تر به نظر می آید . هرچند که خواجات خود با اشراف براین نکته در این روند کوشیده و با جا به جایی نحوی «اگر» در سطر اول سعی در آرام پیش بردن و تزریق لحن هم داشته است . 

 

            پوست می اندازم                  در فصلِ اتصالی سیم های رابطه

            برق از چشمانم می پرد          و شمیران ِ تن ات دیگر             شمشادم نمی کند

 

            در خطوطِ ناشناسِ کف ات         بید بید می لرزم و               دل ام :

                                                                                       گم    گم

                                                                                       گم تر از حشره ی بی ربط           از حاشیه می رود .

           

            «پوست می اندازم در فصل اتصالی سیم های رابطه» جمله یِ کاملی ست که در رکن ِ فعل ِ آن جا به جایی را اعمال کرده ایم ، یعنی فعل را به ابتدای جمله آوردیم . به همین خاطر است که ما هم در تقطیع جدید هر دو بخش جمله را در یک سطر آوردیم و از پراکنده نویسی جمله جلوگیری کرده ایم ، و همین طور در سطر دوم ، دو جمله ی متوالی را گنجانده ایم . چون حرف ِ ربط ِ «وَ» در میان قرار می گیرد و جملات را همراه با هم می کند . جمله یِ آخر را در سطرِ آخر  و از میان ِ سطر گنجاندیم چون جمله ی ِ بالا ناتمام مانده بود و نوع ِ جمله طوری ست که اگر دقت کنید موقعیت قضاوت راوی را عوض می کند ؛ ما از فعل ِ «می لرزم» با شناسه ی اول شخص به فعل «ازحاشیه می رود» سوم شخص رسیده ایم .

سلام

اول بگویم !                    این پاکت خالی ست

                                                                و تو نمی خوانی

خلاصه   شده ای آن قدر که دیگر در خواب ام پیدا نمی شوی.

پیراهن زمین عوض نشده            و تمبر باطله          هنوز عکس ماه است

که چمدان بسته                و رویِ خودش ایستاده است .

 

کوچه        از دیروز خالی ست

وخاک وخاطره              تیر چراغ رابالا نمی روند

 

این پاکت خالی راست می گوید که:

                                             دیگر کسی خودش را ئر من جانگذاشته است

واین تنها اتفاقی ست

                             که        اداره یِ پست رسما" اعلام کرده است .

 

            فرمِ انتقال و لحنِ بیان در این شعر به خوبی نمایان است . جوری که مولف می خواسته از فرم نامه نگاری استفاده کند و باد وارد کردن لحن نوشتن نامه و پردازش هایی چون پاکت ، تمبر ، اداره ی پست و ... حتما" همین فرم و ساخت را می خواسته پیاده کند . پس در روند ِ نگارش هم باید به عینه این فرم قابلِ دیدار باشد . پس ما در نوع تازه تر ، نوشتن این شعر را آن گونه پیش نهاد کرده ایم .

 

 

از این بهتر نمی شد مرد             که تو خوابیده بودی

وکنارِ خواب ات                          همان ریخت و پاش های همیشه:

                                                      لیوانی تانیمه چایِ تلخ

                                                         زیرسیگاری نیمه پر

                                                                کتابی نیمه باز

                                                                        ودری...

اگر این درِ لعنتی هم تا نیمه باز می شد                حالا تو بیدار بودی

و در انتهای این برج            دست ات از دیوارهای محض می گذشت

 

 

از این بهتر نمی شد مرد              که تو خوابیده بودی

میان ِ آن دیوارهایِ اجاره ای          و کنار ِ ریخت و پاش های همیشه ات :

                                                                   لیوانی خالی

                                                              زیر سیگاری پر

                                                                کتابی تاق باز

                                                                  ودری بسته

                                        که کلیدش را در خواب هایت گم کرده بودی .

*****

باران ِ شام گاه                    و ستاره ها

                                                    که به نشتر باران می ترکند

 

در نور ِ سرد ِ نئون                    تراوش ِ خون است

خونی تباه شده                        چون خونِ تو

 

و باد                      بادِ سفیدِ سیمانی

عابران وپرندگان را              به مجسمه ای بدل خواهد کرد .

 

*****

چه شکلی ست؟                         ممکن نیست بشنوید

آن ساعت نخستین که می پرد میان ِ حرف هایم

کمی این شکلی                    قشنگ تر ولی

رفت                           از روی آنتن

                                                      می آید باز اما

در چشم های من امروز چه می نشیند ؟

کدام ماه این تابستان بی انصاف است ؟

من الان کجا هستم ؟

تا خانه ام                   چند ایستگاه ست ؟

 

تصمیم           نه با من است              نه با آن که آن طرف

                                                     گوش خوابانده روی ِ خط

ای بگویم خدا کی را از زمین بردارد

یکدفعه پرت می شود          حواسِ من                می رود یک مرتبه

 

*********

 

همین که باد              بیایدو             بگذرد                  از کنارِ پنجره ام

با بویی           یا آوازی از دور             مرا بس             از این همه بادهای جهان

همین که ابر              دور شود               تا یک لحظه ماه را ببینم

                                                       مرا بس              از این همه نور بی کران

همین که نگاه ام کند              این پرنده که آرام           نشسته بر تاک پشت ِ پنجره ام

وقتی که عاشقانه نگاه اش می کنم                    مرابس

                                                  از این همه نگاه پریشان            که می بینم

                                                                                                      هر صبح تا غروب

 

***********

 

من          توی ِ هچل افتاده بود             داشت تقلا می کرد

                                                                     هی بالا

                                                                    هی پایین

و آسانسور...                                          زده بود به سرش

خیال نداشت اصلا" که بایستد

                                                  - یعنی :  آن سوی زنگ خطر              هیچ کس نبود ؟

 

من                کفرش در آمده بود                هی داد                هی فریاد

و مشت                    پشتِ مشت                 که به دیوار ...

حالا که از این داستان سال ها می گذرد

و من             از یاد برده ام که              من           به کجا می خواست برسد

هروقت که برای آینه آن را تعریف می کنم               به قهقهه در می آید

 

خدای من !                        پس این آسانسور کی می ایستد ؟

 

***********

      

جمجمه ی دریا               شکسته است

فسیلِ موج ها                 به سوِ من می آیند

و من               به یاد می آورم

موجی             که اکنون               ماسه های زیرِ پایم را می رباید

هزاران سال پیش:

                            پاهای انسانی را در بر گرفته بود         که رو به دریا         گریست .

برموجی لب می نهم                           و لبان زنی را می بوسم

                                                         که روزی در بنارس                  آب رابوسید

جامِ کهن              در جمجمه ی دریا             هنوز طعم ِ شوکران می دهد

بال های ِ دریا را به دست می گیرم         و از مرگ                  می گریزم .

 

 

 ادامه دارد...

پویا عزیزی دوشنبه سوم مرداد 1384  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
خبر رونمایی دوکتاب
در ِ تاکسی های نارنجی را نمی شود محکم به هم کوبید
دوشنبه، روز اعتراض فراگیر دانشگاهیان به سرکوبهای اخیر در دانشگاهها
بیانیه جمعی از شاعران و نویسندگان ایران در اعتراض به خشونت های رخ داده علیه مردم در وقایع اخیر

خبر شعرخوانی
خبر
نقد كتاب به وقت البرز مهرنوش قربانعلي
دوشنبه هاي شعر
سيمان دگماتيسم منعطف نمي شود ؟(پاسخ به شهرنوش پارسي پور)
درباره وب
پویا عزیزی
آثار منتشر شده : 1-علامت بوسه می بارد (مجموعه ی شعر ) 1383 - نشر ارویج -تهران
2-تُهی (مجموعه ی شعر) نشر الکترونیک امضا 1387

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان
پویا عزیزی
پویا عزیزی

‎Pooya Azizi‎

ijad neshanetan
لینک دوستان
سايت رسمي پويا عزيزي
تغيير براي برابري
پایگاه خبری دانشگاه امیر کبیر
سرود زده شعله در چمن
مجله ادبی هنری والس
مجله ادبیات و هنر (ماه مگ)
مجله ادبی وازنا
مجله ی ادبی صحنه ها
مجله ادبی جغد
مجله ادبی جن و پری
مجله ی شعر
مجله ی ادبی دوات
مجله ی ادبی سپیدار
مجله ی ادبی رواق
مجله ی ادبی غرفه ی آخر
مجله ی ادبی ماه و هور
مجله ی ادبی امضا
مجله ی ادبی پیاده رو
سایت خبری هفتان
مجله خبری عصر آدینه
سیما سلطانی
مانا آقایی
زهره نعیمی
پگاه احمدی
آذر کیانی
شهرام عدیلی پور
ناهيد سرشكي
زینب حسن پور
لیلا فرجامی - طومار
بیژن فارسی
سوده نگين تاج
مریم رییس دانا
روجا چمنکار
نرگس الیکایی
ارمغان بهداروند
حسنا صدقی
فرزانه مرادی
سایت رخداد
عزت بهمنی
علی الفتی
مصطفا فخرایی
رباب محب
کتایون ریز خراتی
مینو نصرت
شقایق زعفری
احمد پوری
وحید آقاجانی
فخرالدین سعیدی
م.آذر فر
لیلا صادقی
سهراب رحیمی
شیوا مقانلو
شیدا محمدی
رزا جمالی
واژه
علی باباچاهی
حامد رحمتی
بهاره فریس آبادی
علیرضا طبیب زاده
علی مسعودی نیا
سهیل غافل زاده
منیرسادات حسینی
نسیم خسروی
ارش نصرت اللهی
کیمیا
مهدی مرادی
آسیه بطحایی
ابوالفضل پاشا
علی عبدالرضایی
ثریا کهریزی
علی قنبری
رضا کرد بچه
فرشته فرشاد
مریم جعفری آذرمانی
سحر سیاوشی
آزیتا قهرمان
علیرضا بهنام
محمد رضا جعفری
هرمز علی پور
بيستون
جلیل زاده
کبوتر ارشدی
علی فتحی مقدم
طراح قالب

افزودنی ها

تغيير براي برابري

کلیک کن دات کام

RSS


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما

This Template Designed & Converted by Clickkon.Com

www.Clickkon.com