نبش ِ قبری که مرده ندارد . نداشت !
یا حکایت سنگی بر گوری
پویا عزیزی
قبل از این که اقدام به هرکند و کاوی کنم ، بیش تر سعی می کنم نقش خودم را در این متن ایفا کنم که آن هم در حد و اندازه های یک نبش کننده ی قبر است . قبری که معلوم ام نیست هنوز مرده ای توی خودش دارد یا نه ؟! و اگر درون خودش به غیر از خلاء چیز دیگری دارد و آن چیز دیگر زنده به گوری اگر نیست پس مرده ای ست . بیش تر سعی بر همین دارم که برسم به آن موجودیت درونی ، اگر باشد و این بودن اش را که دریافتم سعی بر مرده یا زنده یافتن اش دارم ، چه که اگر مرده باشد نه قصد گریه کردن و زاری بر مزارش را دارم و یا اگر بودن اش نابود است ، آنی نیستم (نباشم)که بر قبر بی مرده گریه سر داده باشم و تازه مثل خیلی نقش های دیگران مرده شور این و آن و سرمزاری خور این آن نباشم . باری تمام این شیون و زاری و کند و کاو مربوط است به آن چه پساغزل نامند |