مرگ را به خانه فرستادند ببينند هستيم يانه ؟! در ، چشمي اگر داشت خودش را مي بست چشمي به در داشتيم زندگي را توي پاچه مان كردند پاچه مان پاپوش بود بر داشتيم از هر دري با تُو در آمديم از تو# بيرون در بوديم آن تو # سر به تنم نبود مي خواستند بود اين درخت ها كه شاخه ها راست كردند ، هيچ كدام شان آغوش خوابي نبود دري به داربود دري به همسايه صاحب خانه بود مرغي كه يكپا غاز
بيرون مان ريختند درون مان ريختند
آردمان را بيختند و ما را نياويختند ريختند |