گامى پر از نگين گم شده ى دريا
نيم نگاهى به مجموعه ى دستى پر از بريده ى مهتاب سروده ى محمد بيابانى
پويا عزيزى
((جارى ست اضطراب / مى ترکم شب تاب / انسان: / چه ساده مى رود از دست / وقتى که درد لخته لخته مى تراشد از غرور و / آب مى شود احساس / مى بينى بر آسمان چگونه مى شکافد و / مى سوزد با آن مزار که نا پيداست / وقتى که از کنار زمين دور مى شد او / توفان : تمام سادگى ما را از ريشه مى شکست ... / آيا کبوترى که به قربان گاه / آن روز قطره قطره ى آزادى نوک مى زد آشکار / عمر شکسته ى من بود؟ / عمرى که در ميان پر شکستن و پرواز خاموش مى شود ؟ )) بله ! در واقع آدمى اويى را که در مقابل اوست ، تا وقتى که آن او توجه اش به آدمى جلب نشده يا در واقع ، آدمى اين را حس نکرده است ، نمى فهمد . اما وقتى او متوجه آدم مى شود در حقيقت قضيه عکس اين مطلب است . يعنى او متوجه انسان باشد و انسان متوجه او ، هنگامه اى ست که هر دو به پريشانى کشيده مى شوند .
|